همین فردا بود

خستگی، افسردگی و سرماخوردگی

یک

«اضطراب دارم زیرا تمام زندگی من تا کنون حرکت دور یک نقطه بوده است. این زندگی در بهترین شرایط فقط به یک معنا رشد داشته؛ مثل دندانی که بیشتر خالی می شود و بیشتر می پوسد...» «فرانتس کافکا»

 دو

مسئولیت به روز رسانی سایت ادبی طغیان به عهده من گذاشته شده، کارهایتان را برایم به یکی از این دو ایمیل بفرستید:

 Me_qfwfq@yahoo.com

 Dada.sonnet@gamail.com

دوستانی که می خواهند کارهایشان در سایت بخورد، حتما توجه داشته باشند که همراه اثر ارسالی، عکس هم ضمیمه کنند، چه عکس خودشان و چه عکسی که تمایل دارند همراه کار بخورد. همچنین چنانچه دکلمه اثر را هم ضبط کرده اید می توانید آن را هم ضمیمه اثر تان بفرستید.

سه

«دنیایی عجیب و غریب در سر دارم. اما چگونه می توانم آن را و خود را بدون آنکه چیزی از هم بپاشد رها کنم؟ ترجیح می دهم هزار بار از هم پاره پاره بشوم، تا اینکه مانع حرکتش در خود شده یا دفنش کنم. این چیزی است که به خاطرش اینجا هستم. در این مورد تردید ندارم.» «فرانتس کافکا»

چهار

آرش بنده بهمن عزیز، دوست خوبی است که هنوز او را از نزدیک ندیده ام، اما مهربانی اش شرمسارم کرده، آرش در پست قبلی وبلاگش شعری را برای من و فاطمه اختصاری نوشته که شما را دعوت به خواندنش می کنم:

سرداران دلتنگی: شعری از آرش بنده بهمن برای من و فاطمه اختصاری

پنج

«نابودی منظم خودِ درونی من در طول چند سال شگفت آور است. این نابودی مثل شکاف رو به گسترشی در یک سد بود. عملی کاملاً معنادار. حالا آنچه که مسبب این عمل بوده چرا نباید پیروزی اش را جشن بگیرد؟ شاید کارش را هنوز تمام نکرده است» «فرانتس کافکا»

شش

امید اقدمی عزیز هم دوست دیگری است که باز هم من را شرمسار کرده و شعری را برای من و دوستانم نوشته است. شما را به خواندن این شعر خوب هم دعوت می کنم:

از پختن سیبِ زمینی بین گریه/ از بردن زرافه ها به مهد کودک

هفت

«این سقوط به سوی قدرتهای مبهم، این رها سازی ارواح از بند، ارواحی که طبیعتا در اسارتند... وجود عنصری شیطانی در آن برای من روشن است. پوچی و شهوت کسب لذت، مدام در اطراف طرحهایم پرو بال می زنند، حرکت می کنند، گسترش می یابند، به منظومه ای از پوچی بدل می شوند و از آن بهره می گیرند» «فرانتس کافکا»

هشت

سید مسعود حسینی عزیز هم لطف کرده و یکی از پست های قبلی من را مجددا در وبلاگش گذاشته که باز خوانی آن را به دوستانی که به بحثهای فنی ادبیات علاقه مند هستند توصیه می کنم:

مطلبی از من در وبلاگ مسعود حسینی

نه

«نوشتن به معنای عریانی خود تا آخرین حد است، نهایت عریانی و تسلیم که در آن یک فرد به این باور می رسد که در آستانه رهایی از خویش و ارتباط با دیگران است. زیرا همه می خواهند تا وقتی که زنده اند زندگی کنند. برای نوشتن، این میزان عریانی و تسلیم نیز کافی نیست» «فرانتس کافکا»

ده

«سایت ادبی کندو نیز شعری از کتاب من را بر روی صفحه خود قرار داده که علی رغم قدیمی بودنش، خودم خیلی آن را دوست دارم. همه شما را به خواندن این شعر نیز دعوت می کنم:

شعری از من در سایت کندو

یازده

«جملات غلط در اطراف قلمم کمین کرده اند، خود را دور و برِ نوک آن پنهان می کنند . به زور در قالب حروف در می آیند. اعتقاد ندارم که فرد در بیان کامل آنچه که می خواهد بگوید یا بنویسد، ناتوان است. اشاره به ضعف زبان و مقایسه ماهیت محدود کلمات با بیکرانگی احساس کاملا اشتباه است. احساسات مبهم دقیقا با همان ابهامی که در دل گوینده است به شکل کلمات در می آیند. به این ترتیب هرگز نباید از زبان ترسید بلکه در هنگام مواجهه با کلمات باید از خود بترسیم» «فرانتس کافکا»

دوازده

رایکا امیری فر نیز دوست دیگری است که امیدوارم روزی از نزدیک ببینمش. او هم شعرها و عکس هایی از من را در وبلاگش گذاشته که ضمن تشکر، شما را به خواندن این شعرها دعوت می کنم:

شعرهای من در وبلاگ رایکا امیری فر

سیزده

«در زندگی من کوچکترین نقطه برجسته ای نبوده است، چیزی قابل تامل نبوده است. مجبور بودم در شعاع معیّنی گام بردارم و آنگاه دایره ای کامل را طی کنم... وسط این دایره تخیلی پر از شروع ناموزون شعاع هاست. جایی برای تلاش نیست منظورم از "جایی" عمر و اعصاب ضعیف است» «فرانتس کافکا»

چهارده

چند وقت پیش اتفاق خوبی افتاد. آصف نوروزی عزیز و همسر گرامی اش به میهمانی من آمدند. جای همه دوستان، در به شعر نشستن مان خالی بود. آصف عزیز لطف کرده و در یکی از پستهای وبلاگش من را شرمنده خودش کرده، شما را دعوت می کنم که این پست خوب آصف را بخوانید:

بانگ الرحیل می آید...

پانزده

«آرامش حاصل از نوشتن، اسرار آمیز، قابل ملاحظه، نجات بخش و احتمالاً خطرناک است. تسلسل مرگبارِ عمل – مشاهده، عمل – مشاهده، که از طریق آن شکل بالاتری از مشاهده خلق می شود، که هر چه بالاتر باشد، هر چه از تسلسل فاصله بیشتری بگیرد، مستقل تر می شود؛ از قوانین حرکت خودش بیشتر تبعّیت می کند، مسیرش نامشخص تر می شود و در نهایت ارضاء کننده تر خواهد بود» «فرانتس کافکا»

شانزده

وب سایت ادبیات ما مدتی با مشکل رو به رو بود اما الان خوشبختانه این مشکل حل شده، در یکی از به روز رسانی های سایت، شعری از هرمان هسه با ترجمه من خورده بود که در پستهای قبلی نشد خبر رسانی کنم. الان و با کمی تاخیر شما را به خواندن این شعر دعوت می کنم:

شعری از هرمان هسه با ترجمه من

هفده

«عزیزم! اگر آدمهای رمان من حسادت تو را ببینند، از من خواهند گریخت چرا که من به هر حال فقط به آنها چنگ زده ام و فراموش نکن که اگر از من فرار کنند، مجبور می شوم حتی تا اعماق دوزخ مردگان به دنبال شان برگردم؛ جایی که در واقع ماوای آنهاست. رمان من خود من است» «فرانتس کافکا»

هجده

همچنین در اولین به روز رسانی سایت ادبیات ما داستانی از من روی سایت قرار گرفت که یکی از اولین تجربیاتم درباره نوشتن یک داستان علمی- تخیلی بود، داستان «مغز سنجاب» را دوست دارم چون مربوط به دورانی است که هنوز خیلی ایده آل فکر می کردم. شما را به خواندن این داستان دعوت می کنم:

 داستانی از من در سایت ادبیات ما

نوزده

«می گوئید درکش نمی کنید؟ سعی کنید با نامیدن آن به عنوان یک بیماری درکش کنید. این حالت های من فقط یکی از تظاهرات آن است که به اعتقاد علم روانکاوی سر باز کرده. اما من این را بیماری نمی دانم. آنرا در حوزه روانکاوی یک خطای گریز ناپذیر تلقی می کنم، همه بیماریهای مذکور بی توجه به شدت شان حقایقی منوط به باورند، یعنی نقاط اتکای انسانهایی مضطرب که از قبل در وجود او شکل گرفته اند. وجودی که شامل جسم هم می شود» «فرانتس کافکا»

بیست

غلط های اس ام اسی:

 

حس شوخی طبعی اوکالیپتوس

دیوانه ات می کند

وقتی به زبانی بیگانه شعر بگویی

و توی خانه ات کانگرو داشته باشی

من دیوانه نیستم چون می دانم

کانگروی خانگی ام از پنبه پر شده

و بخور اوکالیپتوس را

خودم توی مخزن بخاری ریخته ام

اما دختری که هم عروسکش را به من داده

و هم سرما خوردگی اش را

مدام توی اس ام اس هایش

به من تلقین می کند که:

You are my crazy

You are my crazy

و اصلا هم در این مورد شوخی ندارد

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/٧ - محمد حسيني مقدم

سیاحت غرب

درست چند ماه قبل از مرگش بود.

 آمده بود دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی. به تمام دوستانم زنگ زدم بیایند جلسه. رضا سید حسینی در آن جلسه جمله ای گفت که برای همیشه توی ذهنم ماند:

مکاتب ادبی، صرفاً تاریخ ادبیات غرب است.

نشستم فکر کردم. دیدم تمام چیزی که من بلدم تاریخ است. تاریخ ادبیات، تاریخ نقد، تاریخ اجرا، تاریخ مدرنیسم و پست مدرنیسم و فمینیسم و چه می دانم هزار جور اسم و هزار جور فامیل غربی و هزار جور تاریخ میلادی. دیدم چیزی نیستم به جز یک مورخ ساده. یک موتور جستجو که وقتی دکمه اش را می زنند شروع می کند به بازگویی اطلاعاتی که در بهترین حالت، مخاطب او فقط درصد کمی از آنها را به خاطر خواهد سپرد.

نشستم فکر کردم به مزخرفاتی که عده ای منتقد نما تحویل می دهند که مثلا هوشنگ ایرانی دادائیست بوده یا مثلا ما لتریسم را شونصد سال قبل از اروپا با مکتب حروفیه تجربه کرده ایم و یا اینکه بیدل اولین سورئالیست دنیا بوده و امثالهم. به آدمهائی فکر کردم که مشروعیت ادبیات این ور را در این می دانند که با آن ور تطابق داشته باشد. احساس سرخوردگی داشتم. احساس می کردم نا خواسته آب به آسیاب این جماعت ریخته ام.

به دورانی فکر می کردم که صبح تا شب کتاب می خواندم که مبادا کسی بپرسد از فلان نویسنده درجه سه اهل چکسلواکی چیزی خوانده ای و من نخوانده باشم و واقعاً هم به طرز بیمار گونه ای می خواندم. همه چیز هم می خواندم. بدون اینکه حواسم به بهداشت ذهن باشد.

بعد یک روز اتفاق دیگری افتاد. با دختر زیبایی صحبت می کردم. بحث را خودش کشانده بود به احمد محمود. آماده بودم که در مورد «همسایه ها» شروع کنم به سخنرانی، یا در مورد «زمین سوخته» هرچه می خواهد بداند را بگویم یا حتی در مورد «درخت انجیر معابد». اما یکهو برگشت گفت «از مسافر تا تبخال». من این کتاب را نخوانده بودم. «قصه آشنا» را هم نخوانده بودم. «مول» را هم نخوانده بودم. من طبق سلیقه حاکم بر جو کلی ادبیات کتاب خوانده بودم. بر طبق مد کتاب خوانده بودم.

نسشتم فکر کردم. دیدم حتی اگر از یک نویسنده درجه سه اهل چکسلواکی هم کتاب خوانده باشم، باز هم بر طبق سلیقه عمومی بوده. بر طبق مدی بوده که عده ای در جائی دیگر شکل داده اند. بر طبق سلیقه همانهائی بوده که یک زمان کارور را مد کردند، یک زمانی هم ژیژک را. یک زمان براتیگان را مد کردند، یک زمانی هم دریدا را. احساس سرخوردگی داشتم اما پشیمان نبودم. چطور می تواند کسی از مطالعه کردن پشیمان شود؟ سرخورده بودم از اینکه می دیدم وسط بام نیستم. رفته ام یک گوشه بام و نزدیک است از همان ور پائین بیفتم.

 می خواستم برگردم اما ترسم این بود که این بار از آن طرف بام سقوط کنم. می ترسیدم بشوم مثل این آدمهائی که می گردند و مرده ترین و بی اهمیت ترین آدمها را نبش قبر می کنند و بعد پز می دهند که متخصص ادبیات فلان مرده مائیم، یا فلان گوشه ی فلان دستگاهی که فلانی در سال فلان خوانده را فقط ما روی صفحه گرامافون داریم و لاغیر. از این دسته از آدمها حتی بیشتر از اسنوبهایی که چهار تا کتاب خاص را بلغور می کنند متنفرم.

تصمیم گرفتم بروم دنبال سلیقه خودم، دنبال چیزی که دوست دارم. «زندگی شهریِ» بارتلمی را دوست داشتم. «داستانهای شگفتِ» علامه دستغیب را هم دوست داشتم. هر دو تایشان پر بودند از قصه های کوتاه و من قصه دوست داشتم. مدونا را دوست داشتم، ادیب خوانساری را هم دوست داشتم و جالب بود برای خودم که چرا از بین این همه آدم ادیب خوانساری! و بعد شرمنده بودم که هیچی از آن همه چیزهائی که خوانده روی هارد کامپیوترم ندارم.

 این طوری شد که دیگر برخلاف قبل وقتی کسی می پرسد کتاب چی بخوانم؟ یا از کجا شروع کنم؟ نمی توانم جواب درست و حسابی بدهم. آن موقع ها یک لیستِ طولانیِ از پیش فکر شده را مرور می کردم برایش اما الان نه. الان فقط می توانم لیست چیزهائی که خودم می خواهم و گیر نمی آورم را مرور کنم. از آن طرفِ دنیا، کتاب نخوانده زیاد دارم، ولی دوستان نزدیکم که می دانند از این طرف، زیاد چیزی توی دستم نیست، برایم کتابهائی مثل «علل الشرایع» و «احوال ابلیس» را می آورند.

نشستم فکر کردم. دیدم چقدر ما قصه داریم در تمام ادبیات مان و چقدر نویسنده های امروز ما بی قصه شده اند. به تمام ادبیات کلاسیک مان فکر کردم که توجه دنیا را به خودش جلب کرد با همین قصه هایش که حالا ادبیات ما از تمام اینها برهـنه شده. به تقلید از کی؟ از ریموند کاروری که تجربه زندگی اش در جامعه ای منوط به سیستم را هیچ کدام ما تجربه نکرده ایم؟

نشستم و به بورخسی فکر کردم که همه قصه های ما را پیش تر از ما و بهتر از ما خوانده بود. حتی چاپ هم کرده بود و چه طعنه آمیز است که ما قصه هایی که او از خودمان نقل کرده را باز ترجمه کرده ایم و چه غم انگیز است که این کتاب گم شده در بین مدهای ادبی مزخرف و بی ربط به زندگی ما.

فکر کردم و دیدم چطور مثل مار چنبره زده ایم روی صندوقی که نمی دانیم داخلش چه گنجی است و حسرت می خوریم که مرغ همسایه مان غاز است. اما جرات نمی کنیم که دست ببریم داخل این صندوقچه. چون که می ترسیم از مد عقب بمانیم. می ترسیم اُمّل تلقی بشویم. ادبیات گذشته ما و علی الخصوص داستانهای دینی ما مملو است از ایده های دست نخورده. بگذارید رک باشم؛ تواناترین داستان پردازان معاصر مان را باید در حوزه ها جستجو کنیم. از لحاظ ایده و توانایی پرداخت اثر، وقتی بعد از هزار و چهارصد سال باز هم کسی بتواند مخاطب را به هیجان بیاورد، این یعنی قدرت، یعنی توانایی. منظورم از مخاطب، آن بنده خدای بیسوادی نیست که به صورت سنتی می نشیند پای منبر که گریه کند، منظورم خود منم.

اگر بدون پیش فرض وارد بشوید، می بینید که یک روحانی ساده، بهتر از تمام کسانی که امروز در ادبیات ما اسم در کرده اند، بلد است تعلیق ایجاد کند، ضربه بزند، موتیف ها را در جای درست به کار ببرد و حتی یک فرم روایی پیچیده را شکل بدهد. البته منظورم از تمام این حرفها صرفا این است که لگدی بزنیم به خودمان که شاید بیدار شویم و ببینیم که چرا این هیجان را ما نمی توانیم ایجاد کنیم و ببینم که چطور درگیر اسم ها شده ایم و درگیر ایسم های ادبی و لفاظی های بی سر و ته.

البته که باید از غرب ممنون باشیم. غرب به ما تکنیک را یاد می دهد. آن هم به صورت شسته رفته و صیقل خورده. آنها آن قدر همه چیز را تجربه کرده اند که بازار ادبیات شان تا زمانی که کالایی به اندازه کافی تر و تمیز نباشد به داخل راهش نمی دهد. اما غرب برای ما صرفا همین است؛ تکنیک. اگر بخواهیم به تقلید از مکاتب شان جلو برویم، قافیه را باخته ایم. ما باید به خاطر تجربیات شان ممنون باشیم و باید در عوض، درونمایه هایی از خودمان را برای آنها به سوغات ببریم و البته که این کار، کار سختی است. یادم می آید زمانی با یکی از دوستانم درباره گنجِ درون صندوق صحبت کردم. به من گفت مراقب باش. قبل از این، یک نفر دیگر هم سراغ آن رفته. اسم کوچکش سلمان بود، فامیلش رشدی.

نوشتن از این گنج، مثل راه رفتن روی طناب باریکی است که هر لحظه امکان دارد از یک سمت آن سقوط کنیم. اما ماندن روی طناب الزاماً به معنای میانه روی نیست. چه تایید کنیم، چه بکوبیم و چه میانه رو باشیم، اگر در پشت هیچ کدام شان فکر نباشد، محکومیم به سقوط.

 

ای غربِ خوب! غربِ پر از مغز باکره!

ما با دموکراسی شما سکـ.س می کنیم

ما تختخواب را به خیابان کشانده ایم

ما انقلابمان را با سکـ.س می کنیم

ما با شعار های برهـنه، سکوت لـخت

تـحریک می کنیم حضور پلیس را

با حرفهای منطقی و ساده می کشیم

در لای پای خلق، زبان سلیس را

ای غربِ خوب! غربِ پر از گاوهای شاد!

ما را ببین که نغمه غمناک میزنیم

زانو زده مقابل قصّاب هایتان

با هر دهان حقوق بشر سـ.اک می زنیم

ما راسـت کـرده ایم که این وقت راستی ست

در زندگی تان اگر این راستی گم است

ما زنده ایم آه... فقط با امیدمان

گرچه امیدمان هم به چیز مردم است...

ما حرف می کنیم اگر سکـ.س می زنیم

با ذهن های باز تر از لای پـایتان

ما حرفهای جمع شده توی کـاندومیم

مفهوم تازه ای از آزادی بیان!

ای غربِ خوبِ گاو چرانها! نگاه کن

ما بغض های دنیا وقت شکستنیم

در سرزمینِ هرزه ی این گوشه از جهان

ما مغزهای جـ.نده ی در حال رستنیم

یک تکذیبیّه:

چند روز پیش یک نفر ایمیل زد که رمان «سلاخ خانه شماره 5» با ترجمه شما را از کجا می توانم بخرم؟ گفتم این کتاب را که من ترجمه نکرده ام. جواب داد که فلان خبرگزاری و فلان سایت نوشته اند «سلاخ خانه شماره 5» ترجمه شماست و نمونه ای از ادبیات فانتزی سیاه محسوب می شود! رفتم سرچ کردم دیدم بله. خبر را یکی اشتباه زده و بعد چندین جای دیگر هم، همان را کپی پیست کرده اند. من در همین جا باید این توضیح را بدهم که نخیر این کتاب ترجمه من نیست، بلکه زحمت ترجمه آن را جناب آقای علی اصغر بهرامی کشیده اند و آشنائی خود من هم با ونه گات از کانال ترجمه های ایشان بوده حتی. و البته این را هم باید بگویم که این کتاب، به هیچ وجه در طبقه آثار فانتزی سیاه و امثالهم قرار نمی گیرد.

 

یک خبر خوب:

قرار است یک جور آنتالوژی دربیاید از شعرهائی که در ذیل نام غزل پست مدرن می شود طبقه بندی شان کرد، از همین امروز تا انتهای دی ماه اشعاری از خود و دیگران را که قابل قرار گرفتن در ژانر «غزل پست مدرن» هستند به صورت فایل word به آدرس postmodern14@gmail.com ایمیل کنید. آثار جمع آوری شده که از حداقل های مورد نظر برخوردار باشند در این مجموعه به چاپ خواهند رسید. لطفا حداقل 2 و حداکثر 10 اثر از خودتان یا شاعر مدّ نظرتان را ارسال کنید. در زیر هر شعر حتما اسم شاعر را بنویسید. سعی کنید اسم فایل ها را به انگلیسی بنویسید که موقع دانلود مشکلی پیش نیاید. از فرستادن کارهای طولانی تا جائی که ممکن است خود داری کنید و به یاد داشته باشید اگر تا دو روز بعد به ایمیل شما جواب داده نشد، یعنی کار نرسیده.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۱٦ - محمد حسيني مقدم