همین فردا بود

ساخنار شکنی، قسمت دوم

در این پست می خواهیم سه مورد اول از فرایند هشت مرحله ای ساختار شکنی متن را توضیح بدهیم. سایر موارد را به دلیل اینکه نمی خواهم بحث طولانی شود، در پستهای بعدی توضیح خواهم داد.

یک: جستجوی دو گانگی ها

هر متنی واجد یک سری نظامهای دوگانه است. زن یا مرد. سفید یا سیاه. سازمان یا محیط. کمیت یا کیفیت. ثروتمند یا فقیر. ثابت یا موقت. پیر یا جوان و غیره. ساختار گراها و فرمالیست و امثالهم در نقدهایشان به دنبال کشف این نظامهای دوتایی هستند اما در هنگام ساختار شکنی ما به دنبال کیفیت های ناپایدار این دوتایی ها هستیم نه ردپای ساختاری تثبیت کننده شان. حالا این حرف یعنی چی؟

مثلا فرض کنید وقتی می گوئیم امر مردانه، ایدئولوژی معطوف به مردسالاری به دنبال تثبیت یک تعریف کلی از یک امر مردانه است در حالیکه یک چیز مردانه شامل کیفیت های متفاوتی است. مثلا شما مرد خشن می توانید داشته باشید یا مرد لطیف و نرم خو. در هنگام ساختار شکنی ما به دنبال درک روشهایی هستیم که توسط آنها در یک روایت تعاریف حاشیه ای و سایر تعاریف ممکن از هر کدام از این دو تائی ها بر تعریف اصلی و مسلط پیشی می گیرد.

برای این کار شما در هنگام تحلیل متن، دو تائی های مسئله ساز برای تعریف ایدئولوژیک مسلط را باید بگردید پیدا کنید و اگر نیست به دنبال دلایل غیبت یا خاموش ماندنش باید بگردید. نگاه کنید که کجای یک متن می خواهد به شما یک خوانش مسلط، یک محور تعریف یا یک مفهوم ذاتی را بقبولاند. راه پیدا کردن این خوانش مسلط و راه کنار زدن این خوانش مسلط جستجوی همین تقابل های دو دویی در متن است. توضیح بیشتر این مورد را باید در روند شکل گیری تفکر پساساختارگرا جستجو کرد. جایی که برای اولین بار منطق تحلیل ساختار گرا که بر مبنای دوگانه ها استوار شده بود، مورد تردید قرار گرفت. اگر زمانی اشترواس از دو گانه ی متمدن در برابر غیر متمدن صحبت می کرد، زمانی هم رسید که فوکو به حد فاصل های تعریف شده برای دو گانه ی عاقل در برابر دیوانه شک کرد.

دو: باز تفسیر سلسله مراتب

سلسله مراتب در نظام ارزشی که شما سعی در تحلیلش دارید فی نفسه وجود دارد. یعنی چی؟ یعنی متن ها چیزهایی را به عنوان امور واقعی و خوب و چیزهایی را به عنوان امور واقعی و بد به صورت پیش فرض در خودشان دارند. حالا این پیش فرضها می توانند خیلی آشکار بودند یا خیلی مخفی باشند اما به هر حال وقتی که متنی را می خوانید می توانید ببینید که یک سری امور را بالاتر از امور دیگر و یک سری را پائین تر فرض کرده و به همین ترتیب جلو رفته تا آنکه یک سلسله مراتب ارزشی شکل گرفته.

برای مثال در روایت سرمایه دارانه از شیوه اداره ی یک کارخانه، کارگران ممکن است به عنوان توده ای بی سواد که امکان مدیریت خودشان را ندارند و منابع را به باد می دهند تصویر شده باشند و به همین دلیل سلسله مراتب ارزشی به این صورت شکل گرفته باشد که مدیر مهم تر از کارگر است در حالیکه در یک روایت مارکسیستی سرمایه داران به عنوان زالوهای خون آشامی تصویر شده باشند که تا آخرین قطره ی خون کارگر را می مکند. البته سلسله مراتب ارزشی متنها هیچ وقت این قدر ها آشکار نیست و شاید به سختی بتوان از متون مربوط به نظریه سازمانها سلسله مراتب ترجیح مردمحوری، سفید پوستی و آنگلو ساکسون بودن را تشخیص داد.

در همان روایتِ کارخانه، در بیرونی ترین حالت می توان دو شعار را تشخیص داد اینکه کارخانه جای بسیار خوبی بود اگر برای اداره ی آن به کارگر احتیاج نداشتیم در مقابل این شعار که کارخانه جای بسیار خوبی می بود اگر مدیریت آن به جای سرمایه داران در دست خود کارگران می بود. برهان ساختار شکنی می خواهد نشان دهد که چگونه یک روایت با سر دادن شعارهایی از این قبیل سعی دارد شما را وادار به پذیرش آن به عنوان یک حقیقت بکند. دقت کنید که شما در هنگام ساختار شکنی به دنبال حالتهای محتمل دیگر برای تفسیر هستید. نگاه کنید که کجاها متن در هنگام ارائه این سلسله مراتب لنگ می زند و از طریق زبان به دنبال پوشش دادن سوراخهای حکم کلی که می خواهد بدهد است. برای توضیح بیشتر یک مثال بی ربط به هنر و ادبیات می زنم.

مثلا وقتی شما دارید متنی را در مورد سیاستگزاری های عمومی ایران می خوانید که سلسله مراتب قانونی کسب مشروعیتش را به وضوح بیان می کند: شما در درجه اول قانون اساسی را دارید بعد سند چشم انداز بعد سیاستهای کلی (برنامه های 5 ساله) بعد قانون برنامه و قوانین جاری بعد قاون بودجه بعد سندهای توسعه بعد موافقت نامه های جاری و عمرانی.

خب من برای اینکه نشان بدهم ساختار شکنی وجود دارد و ما آن را در متن خلق نمی کنیم این سلسله مراتب از متون قانونی را مثال زدم که کاملا سعی دارند متونی قطعیت گرا باشند و تا جائی که می شود راه را برای تفاسیر مختلف به نفع یک تفسیر ببند. شما در هنگام ساختار شکنی شکل گیری این سلسله مراتب به روشهای تفسیری توجه می کنید که چرایی شکل گیری آنها را توضیح میدهند برای مثال شما می توانید نگاه کنید که کدام سندها وجهه قانونی دارند و کدامها وجهه ی توصیه ای و رسم چشم انداز. قاعده این است که برای سیاستگزاری اسناد قانونی ملاک اولیه باشند و بعد اسناد توصیه ای 

چیزی که در این وسط پنهان شده ایدئولوژی کسب مشروعیت بر مبنای تداوم در طول زمان است. پس وقتی می خواهید تحلیل کنید از خودتان می پرسید چرا این سلسله مراتب وجود دارد. جواب محتمل برای این سوال این است که مشروعیت عمل سیاستگزاری به ارجاعش به اسنادی برمی گردد که در درجه اول به امضای عالی ترین مقام سیاسی و اجرایی کشور که رهبر است، رسیده باشند. چرا؟ چون استناد به این مرجع، تداوم زمانی بالاتری دارد. چرا؟ چون به نسبت تغییرات مجلس و دولت احتمال تغییر نظر کمتری در آن مشاهده می شود. سیاستگزاری مطلوب سیاستی است که بقای زمانی بیشتری داشته باشد. اینجاست که اسطوره بقا در زمان وارد تحلیل می شود.اما آیا این بد است یا خوب؟ همان طور که قبلاً گفتیم وقتی که از ساختار شکنی حرف می زنید بد و خوبی وجود ندارد.

اما بقا در زمان سلسله مراتب می سازد، به همین دلیل هم هست که یک اثر ادبی بالاتر از اثر ادبی دیگر قرار می گیرد (در ذهن توده کتابخوان). سلسله مراتب ادبی هم مانند سلسله مراتب سیاسی است. باز تفسیر آنها یعنی اینکه بگوییم چرا صادق هدایت در ذهن توده کتابخوان ما جایگاه بالاتری مثلاَ از فهمیه رحیمی دارد. در گفتمان های سیاسی قواعد سلسله مراتب ساز چه از طریق عرف، چه دین و چه ترجمه وارد شده باشند، باید به صورت متون قانونی بازتعریف شود. این متن ها را می شود خواند و بازتفسیر کرد. می شود هشت مرحله فوق را برایشان متصور شد اما در مورد متون ادبی بازتعریف به صورت متنی قراردادی وجود ندارد. ساختار حاکم بر این فرایند خود، فی نفسه نسبی است. شاید به همین دلیل است که گفته اند ساختار شکنی در مورد متون ادبی قابلیت اجرای زیادی ندارد.

سه:کشف صداهای یاغی و نفی اقتدار تک صدایی

وقتی از کشف صداهای یاغی صحبت می کنیم این مسئله هیچ ربطی به چند صدایی متن و امثالهم ندارد. ربطی به تعدد راوی هم ندارد. ربطی به گذاشتن صداهای دیگران در متن هم ندارد. صداهای یاغی در خود متن حضور دارند و علیه شعاری که کل متن می خواهد بدهد دست به عصیان می زنند. ساختار شکنی فقط عمل شنیدن اینهاست. یوانه مارتین در این مورد مثال زیر را می زند که به نظرم از هر تعریفی بهتر است:

فرض کنید رئیس یک شرکت بین المللی، یک کارمند مهم یا یک مدیر ارشد دارد که زنی حامله است. شرکت به زودی مراسم رونمایی از یک محصول را می خواهد برگزار کند که حضور زن در آن الزامی است. رئیس شرکت که می خواهد حالا دارد در یک خطابه ی فمینیستی از امکاناتی که برای رفاه حال کارمند زنش ارائه کرده حرف می زند:

"ما زن جوانی را داریم که حضورش در مراسم رونمایی محصول مان به شدت مهم است اما ایشان حامله بودند و می خواستند ترتیبی بدهند تا عمل سزارین شان دیروز انجام شود تا خود را برای حضور در این رویداد آماده کنند اما ما هم مثل شما اصرار داشتیم که ایشان در منزل بمانند و به همین دلیل ناچار شدیم که امکاناتی را به منزل ایشان اختصاص بدهیم تا از طریق ویدئو کنفرانس با ما در ارتباط باشند ما تلاش مان را می کنیم تا خلاء حضور ایشان به این ترتیب حل شود زیرا به نظر ما این مسائل شخصی ایشان به همان اندازه ی کارشان دارای اهمیت است"

خب این متن در لایه ی بیرونی خود شاید نمایانگر یک مدیر نمونه برای جماعت فمینیست باشد اما ساختار شکنی متن صداهای یاغی را عریان می کند که نشان دهنده ی چیز دیگری است. در درجه اول مدیر می گوید ما زن جوانی را داریم یعنی این زن متعلق به ماست و ما بر کل زندگی اش دسترسی داریم. شاید شما بگوئید که خب اگر می گفت زن جوانی هست که برای ما کار می کند ماجرا ختم به خیر می شد اما این طور نیست وقتی که جلوتر می رویم می بینیم که نه رئیس شرکت این دیدگاه مالکیتی را در ادامه حرفهایش هم دارد. قرارداد او با شرکت، اختیار تعیین رفتار کاری او را به کارفرمایش داده اما مسائل شخصی و پزشکی کارمند ربطی به کارفرمایش ندارد پس وقتی مدیر می گوید که کارمندش می خواسته ترتیبی بدهد که عمل سزارینش دیروز انجام بشود از سلسله مراتب ارزشی ترجیح کار بر سلامتی یا ترجیح اداره بر خانه پرده بر میدارد. جمله ی بعدی که رئیس می گوید که یعنی لطف کرده و اصرار کرده که او سزارین نکند و در منزل بماند باز هم در دل خود این صدای یاغی را دارد که می گوید تشخیص در خانه ماندن یا نماندن و سزارین کردن یا نکردن و تشخیص دیروز یا امروز زایمان کردن یک فرد، در رابطه ی پزشک با بیمار تعیین می شود و حتی بر اساس قوانین طبیعت تعریف می شود نه بر اساس رابطه ی کارمند با کارفرما. جمله ی بعدی که نشان دهنده ی اختصاص امکانات به منزل وی است در واقع به ما می گوید که تفکیک دو تایی محل کار/ محل زندگی شکسته شده و در واقع حوزه ی کاری زن به حوزه ی خصوصی او وارد شده یا تجاوز کرده است و اگرچه که ممکن است زن حتی از این قضیه استقبال کرده باشد اما وجود این شکاف میان دو حوزه نشان دهنده ی وجود همان سلسله مراتبی است که بالاتر گفتیم. پس در واقع وقتی که رئیس دارد در انتها نتیجه می گیرد که مسائل شخصی کارمندش به اندازه ی مسائل کاری او برای شرکت مهم است عملا دارد شعاری بی پشتوانه می دهد زیرا تمامی متن نشان  دهنده ی آن است که ترجیح با کار است و نیز اینکه این زن با تمام مسائل شخصی اش بخشی از متعلقات ما به عنوان کارفرماست.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/٩/٢٩ - محمد حسيني مقدم

ساختار شکنی (قسمت اول: پاسخ به چند سوال)

ساختار شکنی:

اغلب مشاهده کرده ام که وقتی دوستان شاعر و نویسنده ام از اصطلاح ساختار شکنی استفاده می کنند، این اصطلاح را صرفاً در معنایی به کار می برند که از ظاهر آن برداشت می شود یعنی دیدشان این است که ما یک متن داریم که دارای ساختار است و حالا می خواهیم این ساختار را بشکنیم. مثلا می گویند ما چیزی داریم به نام ساختار از قبل تعیین شده ی غزل و حالا می آییم بر فرض بیت آخر را نصفه و نیمه رها می کنیم و به این کارشان ساختار شکنی می گویند و یا ترفندهای زبانی را معادل ساختار شکنی می گیرند و یا عدم پیروی از فرم سنتی اوج و فرود و گره افکنی و گره گشایی در روایت را معادل ساختار شکنی می گیرند. ساختار شکنی هیچ ربطی به اینها ندارد. در کل ساختار شکنی هیچ ربطی به شکستن تکنیک های قبلی ژانرهای ادبی و یا خلق تکنیک های جدید ندارد. ساختار شکنی حتی هیچ ربطی به ژانرهای ادبی ندارد. ساختار شکنی روشی برای خلق متن نیست بلکه راهی برای درک متن است. ساختار شکنی راهی است برای نشان دادن روشهای گوناگون تفسیر یک متن نه خلق یک متن.

البته اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم بایست دو سطح را هم تفکیک کنیم یعنی سطحی کنشی ساختار شکنی و سطح تحلیلی آن را. اما چون هدف من در اینجا آن است که از بد فهمی این اصطلاح جلوگیری کنم بیشتر از آنکه بخواهم در مورد این صحبت کنم که ساختار شکنی – به عنوان یک پدیده و به عنوان شیوه ای برای تحلیل- چیست ترجیح می دهم که اول درباره ی این صحبت کنم که ساختار شکنی چه چیزهایی نیست. همچنین در اینجا در مورد تاریخچه ی اصطلاح معنای لفظی و غیره آن نمی خواهم صحبت کنم چون تنها چیزی که همه خوب بلدند همین تاریخچه هاست. (در مورد مسائلی نظیر سبک معماری ساختار شکن و اینها هم در اینجا بحث نخواهم کرد) پس در اینجا فقط بحثم در مورد رفع ابهام از این اصطلاح است:

ژاک دریدا در سال 1999 مصاحبه ای انجام داد که در طی آن سعی کرد بدفهمی هایی که در مورد نظرش شده بود را تصحیح کند. بدفهمی هایی نظیر اینکه:


آیا ساختار شکنی یک روش یا فلسفه است؟

دریدا معتقد است که ساختار شکنی یک فسلفه، یک روش (متود) یا یک مرحله ی تاریخی یا حتی یک لحظه نیست بلکه ساختار شکنی پدیده ای است که صرفاً به دلیل توان متن ها رخ می دهد! این حرف شاید یک کم مبهم باشد برای همین بهتر است در این مورد با مثال صحبت کنیم. مثلا به پدیده ی "بی نظمی" دقت کنید. یک اتاق شلوغ را تصور کنید یا یک شهر پرترافیک را. وجود بی نظمی و هرج و مرج را ما درک می کنیم و به روشهای گوناگونی وجودش را تفسیر می کنیم. چیزها اول در جایی بوده اند. نظمی اول وجود داشته و وضع شده و بعد عوض شده. چرا؟ چون چیزها توان بالقوه و پتانسیل حضور در جایی دیگر از اتاق را هم داشته اند. ممکن است کسی یا کسانی عمدا آنها را و به منظور ایجاد بی نظمی در آن جا گذاشته باشند اما وقتی از ساختار شکنی حرف می زنیم از عمل جا به جا کردن چیزها در اتاق حرف نمی زنیم از آن درکی صحبت می کنیم که وقتی آدمهای متفاوت وارد اتاق می شوند از علت قرارگیری چیزها در جاهای مختلف دارند و از تاثیری که این قرار گیری چیزها در جاهای مختلف اتاق بر درکی که ما از اتاق داریم گذاشته اند.

ساختار شکنی نه فلسفه ی شلوغ پلوغ بودن اتاق است و نه روشی برای تحلیل دلایل شلوغی. در مورد متن های دیگر هم این مطلب صادق است ساختار شکنی به عنوان یک پدیده، خودش حضور دارد شما آن را اعمال نمی کنید بلکه تاثیراتش را پیدا می کنید درست مثل جریان برقی که توی سیم هست و صرفا وجودش را از روی تاثیراتش می فهمیم. جریان برق توان بالقوه ای است که وقتی وارد دستگاه الکترونیکی می شود آنها را به کار می اندازد ساختار شکنی هم توان بالقوه ای است که متنها را عریان می کند. (ایدئولوژی ها و مفروضات پنهان در متن را آشکار می کند) پس در مورد ساختار شکنی ما فقط می توانیم تاثیراتش را رد گیری کنیم. ساختار شکنی نه فلسفه است نه روشی برای درک علتها (تبیین) و نه روشی برای خلق متنها.

آیا ساختار شکنی به معنای تخریب چیزی است؟

این هم یک دید عجیب و غریب است که از روی خود کلمه ی ساختار شکنی درست شده. مثلا عده ای هستند که می گویند که این شاعرها و نویسنده ها دست به ساختار شکنی از مفاهیم دینی در آثارشان زده اند. این حرف کاملا بی معنی است دریدا می گوید: "من همواره تاکید داشته ام ساختار شکنی به معنای تخریب چیزی نیست به معنای انهدام نیست. سلبی نیست. منفی نیست" ساختار شکنی چیزی است که روی می دهد. وقتی از این دید به آن نگاه کنید دیگر گرفتار آن تناقض دو دویی ایجاد در مقابل تخریب نمی شوید.

آیا ساختار شکنی به معنای نسبی گرایی است؟

دریدا در مورد این سوال، اول می پرسد که اصلا تعریف نسبی گرایی چیست: " آیا شما نسبی گرا هستید چون می گوئید دیگری، دیگری است -و با من متفاوت است؟ اگر من بخواهم به منحصر به فرد بودن دیگری، منحصر به فرد بودن موقعیت منحصر به فرد بودن زبان توجه کنم – و اینها را بپذیرم- آیا این به معنای نسبی گرایی است؟ نخیر نسبی گرایی تاریخ خودش را دارد و آموزه ای است که در آن نظرگاه هایی وجود دارند که واجد هیچ ضرورت مطلقی نیستد حتی این نظرگاه ها دارای ارجاع به امور مطلق هم نیستند این متضاد با آن چیزی است که من (دریدا) می گویم. من هر گز چنین چیزی نگفته ام"

نه نسبی گرایی به معنای این است که بپذیریم دیدگاه ها و تفاسیر مختلفی وجود دارد و نه ساختار شکنی به این معناست. ساختار شکنی در مورد پذیرش وجود دیگاه های مختلف حرف نمی زند در مورد این حرف می زند که وقتی می پرسیم درون یک متن "چه چیزی را چه کسی بیان می کند و چرا"، به چه دلیل می توان به این سوال پاسخهای متعدد یا نداد. همین!

آیا ساختار شکنی در متن به معنای نفی حقیقت های خارج متن است؟

خب این سوال را چون توی مصاحبه بود آوردم اما یک کم تخصصی تر از بحث ما در اینجاست. ببینید دریدا همیشه به خاطر گفتن این جمله که چیزی در بیرون متن وجود ندارد مورد انتقاد قرار گرفته. جمله ای که در ظاهر انکار وجود پرندگان، درختان، هلوکاست و امثالهم است اما او چه گفته است؟ دریدا نمی گوید که آنچه که درون متن نیست در بیرون متنها وجود ندارد بلکه می گوید در بیرون متن ها متنهای دیگری وجود دارد اما همچنین شرایط مادی تولید کننده ی متن و متنهای منشاء گرفته از این شرایط مادی هم وجود دارند. یک متن صفحاتی از یک کتاب نیست بلکه در مفهومی وسیع تر تمام چیزهایی است که معنا منتقل می کنند و این صرفا محدود به پدیده ها نمی شود بلکه کنش ها را هم شامل می شود.

پس در نتیجه وقتی از تاویل پذیری و حالتهای ممکن تفسیر متن می گوئیم به معنای این نیست که وجود یک حقیقت در بیرون را داریم نفی می کنیم. برای مثال شما دارید رمانی در مورد دفاع مقدس می خوانید، وجود تفسیر های مختلف در مورد کنش جنگ بین ایران و عراق در این متن به معنای نفی حقیقت بیرونی این کنش نیست و وقتی هم که یکی از براداران ارزشی شما را به ساختار شکنی از دفاع مقدس در اثرتان یا تفسیر تان متهم می کند می توانید با قطعیت بگوئید: عزیز دلم شما اصلا معنای ساختار شکنی را نفهمیده اید. ساختارشکنی یک توان بالقوه ایجابی است نه سلبی.

و خب حالا به این سوال می رسیم که ساختار شکنی چه چیزی هست؟

به قول دیوید. ام. بوژه معمولا از ارائه تعریف برای ساختار شکنی اجتناب شده اما باز هم به قول بوژه، من تعریفی را می پسندم که یوانه مارتین ارائه می دهد او ساختار شکنی را چنین تعریف می کند:
" ساختار شکنی راهبردی است تحلیلی که به نحوی نظام مند شیوه های گوناگون تفسیر یک متن را آشکار می سازد و قادر است مفروضات ایدئولوژیک را بر ملا کند"

خب از روی این تعریف چند تا نکته را می توانیم در بیاوریم اول اینکه ساختار شکنی تکنیکی برای خلق شعر یا داستان و امثالهم نیست دوم اینکه ساختار شکنی یک تحلیل نظام مند است و قواعد خاص خودش را دارد یعنی کسی الله بختکی نمی تواند هر چیزی که به دهنش می آید را به اسم نقد ساختارشکنانه به حلق متن فرو کند. سوم اینکه ساختار شکنی دنبال تفسیر متن نیست دنبال نشان دادن راه های مختلف برای تفسیر است چهارم اینکه ساختار شکنی مفروضات ایدئولوژیک را بر ملا می کند.

و اما این نکته ی چهارم جایی است که من سرش باید توضیح بدهم. ببینید وقتی می گوئیم ایدئولوژی منظور ما خدا و پیغمبر و اینها نیست. یعنی وقتی می گوئیم ساختار شکنی، به معنای این نیست که کسی برود تاثیر اسلام گرایی فعلی در ایرانمان را بر روی شکل گیری آثار مذهبی یا ضد مذهبی ریشه یابی کند. نه! بحث اصلا بر سر اینها نیست.

ایدئولوژی مفهومی بسیار کلی تر است که اگر بخواهم در موردش حرف بزنم از بحث اصلی مان در اینجا دور می شویم اما ایدئولوژی در همه چیز هست. روایت ها خالی از ایدئولوژی نیستند. حتی روایتهای رسمی علم که بر واقع گرایی تحقیق پذیری و تکرار پذیری تاکید دارند، ایدئولوژی استتار شده ای را در خود دارند. ارزشهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی زبانی خود را به روایتها تحمیل می کنند. ساختار شکنی به معنای حذف ایدئولوژی از متن نیست بلکه به معنای پیدا کردن تاثیر آنها بر متن است. حتی در مورد هنجار شکن ترین غزلها هم، متافیزیک وزن، متافیزیک غزل، و امثالهم خود را به شکل یک ایدئولوژی زیبایی شناسانه به متن تحمیل می کند این منهای ایدئولوژی سیاسی یا پیش فرضهای طبقاتی یا جنسیتی مولف است که در متن بازنمایی می شوند. در مورد شعر سپید، داستان، نقاشی، تحقیقات علمی و امثالهم هم سطوح مختلف بزنمایی ایدئولوژی را شاهد هستیم. همان طور که گفتیم ساختار شکنی راهبردی نظام مند برای تحلیل تاثیرات اینهاست.

حالا این راهبرد نظام مند شامل مراحلی است که عبارتند از:

1-    جستجوی دو گانگی ها

2-    بازتفسیر سلسله مراتب

3-    کشف صداهای یاغی و نفی اقتدار تک صدایی

4-    کشف ابعاد دیگر روایت

5-    نفی پی رنگ

6-    یافتن استثناها

7-    خواندن بین خطوط

8-    سامان دهی مجدد و بازسازی متن پس از واسازی آن

توضیح دادن مراحل بالا کمی سخت است چون مجبور خواهم شد از اصطلاحات فنی استفاده کنم اما تلاشم این است که این مراحل را در ساده ترین شکل ممکن بیان کنم که البته ممکن است کمی غیر علمی به نظر برسد. اما به هر حال در پست های بعد این موارد را به تفکیک توضیح خواهم داد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۳/۳/٢۱ - محمد حسيني مقدم