همین فردا بود

 

1- سلام

2- هزار وسیصد وشصت وچهار بار شرمنده ام که دیر به روز می کنم اما این دفعه طوری به روز کرده ام که چند روز طول بکشد که مطلب را تماما بخوانید هرچند که مطمئنم نمی خوانید.

3- برای اینکه گرم بشویم بهتر است اول با یک قطعه از والاس استیونس شروع کنیم:

حکایت سبو:

در تنسی سبویی را وارونه روی تپه ای گذاشتم

سبو برهوت ولنگار را به دور تپه کشید

برهوت تا روی تپه بالا آمد و در اطراف که دیگر برهوت نبود پخش شد

سبو وارونه بر روی زمین بود

در آن بالا همچون بندری در آسمان

سبو بر همه جا مسلط بود

سبو خاکستری و برهنه بود

سبو نسبت به بیشه ها و پرنده ها بخشنده نبود

سبو مانند هیچ چیز دیگری در تنسی نبود

ترجمه این شعر مال خودم نیست اما تویش دست برده ام (با اجازه مترجمی که اسمش را نزده بود البته) ته مطلب هم دو تا شعر زدم که ترجمه اش مال خودم است.

4- و اما بریم سر اصل مطلب! ولی قبل از اصل مطلب: یک خبر سابقا فوری را باید به استحضار برسانم و آن هم این است که: اولین نشریه غزل پیشروی ایران با نام:

همین فردا بود

کلید خورده و به زودی به دست علاقه مندان خواهد رسید (شاید هم تا الان رسیده) و همان طور که احتمالا می دانید شماره اولش هم رایگان است که حالش را ببرید و اما... در این شماره رایگان می خوانید:

مصاحبه ای جنجالی با «استاد محمدعلی بهمنی»

دیدگاههای 10 منتقد و شاعر پیرامون غزل پست مدرن (به قلم علی باباچاهی و...)

50 شعر خواندنی از 50 شاعر!

مقالاتی از «دکتر اسماعیل امینی» ، «سعید شجاعی(یوبال)» و «فدروس ساروی»

معرفی شاعران شهرستان شما

نقد کتاب های تازه ی غزل امروز به قلم شاعران جوان و اساتید

چند خوانش از یک غزل توسط شاعرانی با دیدگاههای گوناگون

اخبار تازه ی غزل امروز

و مطالب خواندنی و جذاب دیگر...

آدرس اینترنتی : hamin_farda@yahoo.com هم منتظر نظرات پیشنهادات انتقادات مطالب اشعار حرفها نکته ها و درخواستهای شماست. و البته چون بخش نقد و مقاله نشریه به من مربوط می شود می توانید نقدها و مقالاتتان را به خود من هم بدهید.

5- یکی دو تا خاطره مهم: قبل از این که به مطلب اصلی برسیم می خواستم از یک تجربه شخصی صحبت کنم. چند شب پیش حدودا ساعتهای دو و سه نصف شب به سرم زد رفتم تا مچ پا از لبه پشت بام آویزان شدم. البته این تجربه جدیدی نیست و خیلی از شما هم ممکن است برای تجربه کردن ترس (از ارتفاع مثلا) از این کارها کرده باشید اما قسمت جالبش وقتی بود که کله پا آویزان بودم و آجرهای کنار دستم را لمس می کردم آجرهایی که قبلا فقط توسط بنا یا معمار لمس شده بودند و دست هیچ کس به آنها نمی رسید و... خوب! داستان همین جا تمام شد. اما پیام اخلاقیش چی بود؟ اول اینکه اگر از این راه به چیزی نمی رسی از آن راه ممکن است برسی ( این یکی خیلی تابلو بود) و دوم اینکه : اگر می خواهی به چیزی برسی باید تا مچ پا از پشت بام آویزان شوی (البته این پیام غیر اخلاقیش بود) و اما قضیه گذشت تا اینکه چند وقت پیش توی عروسی خانم میزبان یک آقایی به من و جناب موسوی گیر داده بود که  باید بلند شوید برقصید - دکتر باید برقصه- و خوب در آن شرایط تنها راه فراری که ما داشتیم چی بود؟ آفرین! اینکه برویم و خودمان را تا مچ پا از پشت بام تالار آویزان کنیم. خلاصه به زبان غیر استعاری یعنی اینکه: قرار شد به آن جاهایی که قبلا دستمان نمی رسید دست بزنیم. در واقع توی عروسی خانم میزبان ما گفتیم که جان کندنی را باید کند! و تصمیم گرفتیم که چیزی که فکر می کنیم درست است را به زبان بیاوریم.

در طی چند ساعتی که عروسی طول کشید ما عصاره مدتها مطالعه مان را به بحث گذاشته بودیم و محور تمام بحثهایمان هم یک چیز بود: ایران.

 من و دکتر و خیلی های دیگر- از هر هنری: تئاتر موسیقی نقاشی و غیره - همیشه  از پست مدرنیسم دم زده بودیم و حالا با مقایسه هنر ایران با دنیا و جامعه ایران با جهان به این شک رسیده بودیم که ما چه از لحاظ جامعه شناختی و چه از لحاظ هنری در حالتی شبیه به پست مدرنیسم؟ هستیم نه خود پست مدرنیسم - کلمه پست مدرن را اجبارا استفاده می کنم که به معنای بعد از مدرن بودن نیست- و البته همین جا باید بگویم که منظورم از هنر، هنر متعالی ایران است که در آثار کسانی مثل بیضایی و ... می بینیم که در مقالات بعدی مفصلا توضیح خواهم داد. البته باید تاکید کنم که منظورمن این نیست که ما ها از پست مدرنیسم برگشته ایم بلکه در واقع ما سعی داریم مفهوم کلمه پست مدرن را با توجه به شرایط جامعه تصفیه کنیم و در گام دوم با تعمیم دادن آن به ادبیات و سایر هنرهای پیشروی ایران به مبنایی برای نقد این جریانها دست پیدا کنیم. چون هر کسی که اندکی با این مفاهیم و آثار آشنا باشد می داند که ما نمی توانیم بسیاری از آثار پست مدرن ایرانی را با اصول حاکم بر پست مدرنیسم نقد کنیم. یک نمونه اش اینکه: تمام نظریه پردازان ادبیات پسا مدرن از ایهاب حسن بگیرید تا جان بارث به مرگ استعاره معتقدند و دلایل خاص خودشان را هم با استفاده از فلسفه لیوتار و دریدا می آورند اما من شخصا توی تمام شاعران پست مدرن فارسی چه سپید سرا چه غزل سرا چه غیره سرا می توانم برایتان فت و فراوان استعاره پیدا کنم.

ببینید! ما قبلا جریان غزل پست مدرن را تجربه کرده بودیم و من باید اینجا اعتراف کنم که حتی بسته بودن بعضی از افقهای غزل پست مردن را هم تجربه کرده بودیم - جاهای که شعرها به تکرار می رسید- اما الان به یک فضای بزرگتری برای تجربه رسیده بودیم در واقع به یک نوع آزادی هنری که می توان آن را با تمام هنرها در تمام دنیا تقسیم کرد. ما قبلا غزل پست مدرن را مجازی از قوالب منوط به وزن و قافیه می دانستیم اما امروز می دیدیم که خود غزل پست مدرن مجازیست از یک جریان بسیار بزرگتر که در جامعه ما تقریبا همیشه بوده و هست. ما قبلا از پست مردن بودن مولوی حرف زده بودیم اما هیچ وقت ته دلمان به پست مدرنیسم گذشته گرا ( retrospective post modernism ) علاقه مند نبودیم. اما امروز می توانیم بگوییم که مولوی هم در آن فضای بزرگتر شعر می گفته. فضایی که مهمترین ویژگی اش ایرانی بودنش است و آن رنگ و بوی خاصی که ما را متمایز می کند - و البته شهریار شعر دنیا می کند- مثل تمایزی که قیافه ما ایرانی ها با تمام دنیا دارد. تمایزی که یک چیز ایرانی درونش است و ما در تمام طول عروسی به این فکر می کردیم که این چیز چیست یا حداقل چه اسمی می تواند داشته باشد و نهایتا اسمش را گذاشتیم:

غزلیته

البته این اسم نه ربطی به غزل پست مدرن دارد و نه قداست خاصی برای ما دارد شاید اگر ما در ژاپن زندگی می کردیم اسمش را می گذاشتیم: هایکوئیته یا اگر در بریتانیای کبیر بودیم اسمش را می گذاشتیم شکسپیریته! به هر حال ما این اسم را فقط به این دلیل انتخاب کردیم که کل دنیا ادبیات فارسی را - خوب یا بد، درست یا غلط - با غزل فارسی می شناسد نه با شعر سپید نه با داستان کوتاه نه با نمایشنامه و نه با رمان. تقصیر را هم گردن مترجمان نباید انداخت مطمئنا مسئله سلطه غزل و هژمونی غزل فارسی در ادبیات ما عامل مهمتری از ترجمه است. مقاله اول از سلسله مقالات مربوط به این حوزه هم را به همین دلیل به هژمونی غزل اختصاص داده ام هرچند که در پست بعدی به بحث قوالب و در کل ادبیات می رسیم واین پست فقط مقدمه آن است.

منهای این اسم گذاریها وقتی آدم مثلا به لالایی ها و یا فهلویات ایرانی گوش می کند می بیند که یک جور غزلیتی تویش است . یا حتی وقتی یک خورشت ایرانی می خورد مزه غزل گونه اش را حس می کند و یا وقتی به صدای ناهماهنگ بوقها در استادیومهای فوتبال گوش می دهد، ایرانی بودن صدا را متوجه می شود و دوست دارد. حالا فکر می کنم منظورم از کلمه غزل واضح تر شده باشد. و اما اینکه ما می آییم و پسوند ity را به انتهای کلمه غزل وصل می کنم به این دلیل است در حوزه جامعه شناسی و علوم نظری می خواهیم بحث کنیم و البته برای تفکیک آن از مفاهیمی مثل غزلیسم یا آنتی غزل و اینهاست و البته این پسوند به تعارض و تضاد بیرونی این مفهوم با جامعه امروز ایران که رویه سطحی مدرنیسم - مد، تبلیغات، رسانه های جمعی ، اتوماسیون و غیره-  را تجربه می کند هم اشاره دارد و مقاله ای که در ادامه می خوانید هم فقط شاهد مثال این تناقض است تناقضی که همانند اکثر تناقضات درصدی از طنز را در خود دارد که باعث می شود به تناقض لبخند بزنیم.

هژمونی غزل

یا

ایران روح یک جهان بدون روح

 فکر می کنم با توجه به آنچه که در بالا گفتیم متوجه شده باشید که این مطلب اساسا ربطی به غزل فارسی ندارد- یا ربط چندانی ندارد- در طی مقالات بعدی هم سعی خواهیم کرد که که اندکی لنز دوربین را بازتر کنیم و آن وقت متوجه خواهید شد که منظور ما از غزل چیزهایی مثل زیبایی دریبلهای رونالدینیهو یا زیبایی اعتراض یک کشاورز ساده به جهانی سازی هم هست. شاید در ابتدا به نظر برسد که داریم گوز و شقیقه را به هم ربط می دهیم اما در واقع فقط می خواهیم استارت مقالاتی درباره جامعه شناسی ادبیات را بزنیم یعنی موضوعی که در ایران من کمتر دیده ام که به آن پرداخته شود که این مسئله به علاوه تنبلی فطری من بعلاوه حجم مباحث ممکن است باعث شود که بین ترتیب مباحث فاصله بیفتد پس اگر موضوعی را امروز پیش کشیدیم همین جا هر نقد و نظری دارید بفرمایید چون ممکن است تا یک سال دیگر هم به مبحث الان برنگردیم. و اما اصل مطلب:

اگر فوکوی فقید امروز به ایران می آمد احتمالا ناراحت می شد که پیش بینی هایش درباره جامعه ای که اولین انقلاب پست مدرن دنیا؟ را کرده، درست از آب در نیامده و ما به قول معروف پست مدرن نشده ایم. اما احتمالا به این سوال هم فکر می کرد که ما چه شده ایم؟ ما از هیچ الگوی جامعه شناختی خاصی پیروی نمی کنیم - حداقل تا این جایی که من جامعه شناسی خوانده ام که پیروی نمی کنیم- جامعه ما نه کاملا سنتی است و نه در مرحله گذار از سنت به مدرنیته و نه کاملا مدرن است و نه در مرحله گذار از مدرنیته به پست مدرنیته و نه کاملا پست مدرن (برای تمام اینها دلیل دارم و دقت کنید که هریک از حالتها طبقه بندیهای خاص خودش را هم دارد و اسم های خاص خودش را) ما در واقع ترکیب بامزه ای از همه اینها را داریم. نمی دانم چه طوری باید توضیح بدهم اما به نظر من جامعه ما در یک حالت از ترکیب سازی و تناقض قرار دارد:

ما دخترانی را می شناسیم که روزی پنج بار نماز می خوانند اما با پنج تا پسر هم رابطه دارند. ما پسرانی را می شناسیم که روزه می گیرند اما مشروب هم می خورند. ما دهها خانه با معماریهای خیلی مدرن دیده ایم که سردرشان آیه  وان یکاد و از این چیزها دارد. خود من هم موسیقی شجریان را دوست دارم و هم هوی متال را. دوستی دارم که هم سعدی را می پرستد و هم دکتر براهنی را. این طرف اتاق پشتی است و آن طرف اتاق مبل و صندلی، تا حالا چند تا خانه با این وضعیت دیده اید؟ طرح بته جقه روی پارچه ای به رنگ سال، این مانتوی خانمی بود که همین الان از زیر پنجره ما رد شد. من می توانم دهها مثال کوچک و بزرگ دیگر هم بزنم اما فکر نمی کنم لازم باشد و گمانم همه ما هم عقیده هستیم که ایرانی ها عرق سگی را در بطری پپسی نگه می دارند! و این قضیه اتفاقا نه مسئله تحقیر آمیزی است و نه خجالت آور است. من شخصا افتخار می کنم که در کشوری زندگی می کنم که لاتها و جوادهایش چت می کنند و سوسولهایش دیزی و کله پاچه می خورند! کشوری که هتلهایش هم توالت فرنگی دارد و هم ایرانی تا آدم این آزادی را داشته باشد که هر شکلی که دلش می خواهد خودش را خالی کند و این آزادی دقیقا همانی است که گفتم ما می توانیم در هنر و ادبیاتمان با دنیا تقسیم کنیم. شاید این چیزها به نظر خیلی بدیهی برسد اما اگر به آنها از دیدگاه یک غیر ایرانی نگاه کنید می بینید که حتی سر زدن شما به در و همسایه هاتان هم غیر عادی است.

بیایید قضیه را از جای ابتدایی تری مطرح کنیم. به این خاطر که مدرنیسم و علی الخصوص پست مدرنیسم اولین بثورات خود را در معماری نشان دادند بهتر است اول نیم نگاهی به معماری داشته باشیم. سوال: معماری ایران از چه سبکی پیروی می کند؟ و یا در واقع فلسفه حاکم بر معماری امروز ایران چیست؟ البته این موضوع حوزه های مختلفی را در بر می گیرید اما منظور من معماری مساجد و اماکن مذهبی ،ورزشگاهها یا مراکز رفاهی عمومی و یا حتی برجها نیست. منظورم معماری عمومی جامعه است که به منازل اختصاص دارد و در واقع آن نوع از معماری که اگر خود شما بخواهید (بدون بلند پروازی) انجام دهید است. بگذارید حدس بزنم: ترکیبی از معماری پراگماتیک که یادآور دوران سبک بین المللی است بعلاوه زیبایی شناسی شخصی که البته محدود به شرایط محیطی است یعنی کاهش ناخواسته کارکرد به نفع زیبایی شناسی که در ذات خود می تواند پست مدرن هم تلقی بشود و در واقع نهایتش همین تنوعی است که ما توی هر کوچه ای می بینیم که علی رغم اینکه ممکن است تمام خانه ها در آن از لحاظ حجمی  یکسان باشند اما از نظر در و پنجره و شکل و روکاری ساختمان معمولا خیلی با هم فرق دارند ( اگر حرف من را قبول ندارید می توانید سرتان را از پنجره بکنید بیرون و یک نگاه به کوچه خودتان بیندازید) این تنوع از لحاظ جلوه های شهری ایده آل نیست اما تجربه نشان داده که سلیقه ایرانی از یکسان سازی مدرن استقبال نمی کند. دلیلش هم اینکه: چند نفر از شما دوست دارید مثلا در خانه های سازمانی زندگی کنید؟ به نظر من ما ایرانی ها نمی توانیم مثل هم زندگی کنیم و فکر می کنم بخشی از عدم پذیرش کمونیسم در ایران هم به این ربط داشته باشد. ( من شخصا اگر امروز ببینیم که پیراهنی که خریده ام تن دو نفر از بچه های کلاسمان است از فردا دیگر آن پیراهن را نمی پوشم ) خوب برگردیم به همان بحث معماری و کارکرد ساختمان:

اسکات لش در کتاب جامعه شناسی پست مدرنیسم می گوید که جوامع پسا صنعتی به دلیل انباشت سرمایه به طرف معماری غیر پراگماتیک گرایش پیدا می کنند. ما هم در ایران به طرف همین نوع از معماری گرایش پیدا کرده ایم اما نه به دلیل انباشت سرمایه بلکه بیشتر به خاطر کم داشت سرمایه! البته شما پراگماتیک هستید و حساب دو دو تایتان همیشه چهار تا باید باشد خصوصا ما مشهدی ها که دیگر بیش از حد پراگماتیک هستیم. اما یک سری عواملی در ایران هستند که از شما قویترند: اول شهرداری و دوم مافیای سیمان و تیر آهن و سوم شهرداری و مافیای سیمان و تیر آهن! که به شما اجازه نمی دهند که از فضایی که دارید بیشترین استفاده را ببرید و در نتیجه سقف انتظارت اکثر ما ازپنج شش طبقه بالاتر نمی تواند برود (حالا یکی دو طبقه بالا پایین) از این لحاظ معماری شهری ایران تا حدی شبیه به مکزیک است اما سیاستهای مرتفع سازی ما هنوز باعث نشده که مثل مکزیک انبوهی از آسمان خراشها داشته باشیم ( ما که در مشهد اصلا نداریم). پس تا اینجا اولین اصل لوکوربوزیه که استفاده از فضاست به دلایلی نصفه و نیمه نیمه رها شد. اما مهمترین تخطی ما از معماری مدرن در مسئله نور گیری است. به سبکهای مختلف معماری کار ندارم اما همه شما مطمئنا خانه هایی با دیوار های تمام یا اکثرا شیشه ای را دیده اید که تا اسفل السافلین آدمها تویش دیده می شود و غیر از نورگیری باعث کاهش وزن ساختمان، صرف مسالح کمتر، هماهنگی با محیط و افزایش زیبایی هم هست اما با تمام این محاسن چرا یک خانه معمولی در ایران آفتابی، نور گیری کمتری نسبت به یک خانه معمولی در بریتانیای ابری دارد؟ همان طور که همه می دانیم به خاطر غیرت و حیای ایرانی که من ترجیح می دهم اسمش را درون گرایی اجتماعی بگذارم. درست یا غلط ، خوب یا بد، ما دیوار را بیشتر از پنجره دوست داریم. پنجره ها به ما نمی خورند! پس باید جلویشان را پرده کشید. در حالیکه در بسیاری از کشورها پرده جزو لوازم اولیه منزل نیست ما در ایران هر خانه ای که می خریم اول متر برمی داریم و اندازه پنجره را می گیریم. اتاق خود منی که دارم این مطلب را می نویسم در تابستان از ساعت5 بعد از ظهر چراغهایش باید روشن بشود چون دو لایه پرده و مخلفاتی که دارد مانع از ورود نور کافی برای مطالعه است. کسانی هم که خانه ما آمده اند می دانند که جلوی تراس جلوی پنجره هم شیشه های ماتی است که مبادا ما دخترهای همسایه را ببینیم یا دخترهای همسایه پسر بابا را ببینند.

خوب! حالا که بحث دختر همسایه و تشکیل خانواده شد بهتر است گریزی هم به نظام خانواده بزنیم. چیزیکه همه می دانیم این است که مدرنیسم هر جا که قدم نحسش را گذاشته، بنیان خانواده را از هم پاشانده است و فکر می کنم آن قدر بدیهی باشد که نیازی به ارائه فاکت و رفرنس ندارد. اما چرا در ایران هنوز خانواده قویترین رکن اجتماع است؟ چرا ما هنوز هم سیزده بدرها، شب چله ها و عید نورزو ها را با یا عمه و دایی و عمو و پدر بزرگ و مادر بزرگ می گذارنیم؟ ( منظورم از ما عموم جامعه است) ممکن است بگویید مسئله خانواده مسئله امروز و دیروز و مدرن شدن و تفاوت نسلها نیست برخلاف خیلی از کشورها روابط خانوادگی توی خون ماست. Ok قبول! اما مگر در ژاپن توی خون شان نبود و از هم پاشید؟ ممکن است بگویید که مدرنیته در ژاپن خیلی قویتر از مدرنیته درایران است. Ok قبول؟ اما نظام خانواده در ژاپن هم خیلی قویتر از ایران بود.

 یکی از دلایلی که می تواند در این قضیه دخیل باشد ضعف رسانه در ایران است. یک توفیق اجباری که نصیب ما شده این است که تلویزیون جمهوری اسلامی هیچ وقت نتوانسته مخاطب جذب کند و در واقع نتوانسته مثل تلویزیون بقیه دنیا مخاطب خود را مسخ کند و کالای تلویزیونی اش را به خورد مصرف کنندگان رسانه خورش بدهد. حتی به نظر من ورود ماهواره هم نتوانست باعث تلویزیونیده! شدن مخاطب ایرانی بشود که البته دلیل این قضیه بر می گردد به استفاده تفریحی از تکنولوژی که در ادامه مفصلا به آن خواهم پرداخت. اما صدا و سیمای جمهوری اسلامی فقط به صورت مقطعی توانسته مردم را پای تلویزیون میخ کند منظورم از میخ تلویزیون شدن آن حالتی است که وقتی اوشین پخش می شد تمام شهر تعطیل می شد و می نشست پای تلویزیون (یادتان هست که).

و اما درباره ماهواره ها و اینترنت و غیره یک فرقی که ما با خیلی از جاهای دیگر داریم این است که ما از این تکنولوژی ها استفاده نمی کنیم ما با اینها تفریح می کنیم و البته این یک وضعیت پست مدرن است یعنی رسانه در دنیای پسامدرن وظیفه اش اطلاع رسانی صرف نیست بلکه الان با مطرح شدن تعابیری مثل infotainment که ترکیبی است از information و entertainment می گویند که رسانه ها باید به سمت سرگرم کردن اطلاعاتی مردم پیش بروند و حتی اگر در مدرنیسم انتقال خبر و انتقال سالم خبر اهمیت داشت در پست مدرنیسم ساختن خبر مطرح می شود و می گویند که خبر مهم نیست که راست باشد بلکه باید جذاب و قابل پذیرش برای مخاطب باشد یعنی الان می خواهند کاری کنند که مردم از رسانه هایی مثل تلویزیون یا اینترنت استفاده فقط نکنند و فقط با آنها کار نکنند بلکه تفریح کنند و این درحالیست که ما ایرانی ها ذاتا با این چیزها تفریح می کنیم نه کار! چند نفر از ما اینترنتی کار می کنیم ( نگویید نمی شود چون می شود) چند نفر از ما دوست داریم که کلاسهای دانشگاه را نرویم و آنلاین مباحث درسی را تعقیب کنیم؟ اصولا ما از اینترنت چه استفاده ای می کنیم؟ آماری که چند وقت پیش (قبل از بسته شدن چت رومها) منتشر شده بود نشان می داد که بیش از 98 % کاربران اینترنت در ایران چت می کنند ( و فراموش نکنیم که چت کردن هم یک شیوه ارتباطی پسا مدرن است: به دلیل ترجیحی که به نوشتار در مقابل گفتار می دهد. قضیه گفتار و نوشتار دریدا را که یادتان هست؟ و البته به دلایل دیگر) حتی همین وبلاگ نویسی ها هم بیشتر از آنکه حرفه ای تعقیب شوند بیشتر جنبه تفریحی دارند و حتی وبلاگهای سیاسی وبلاگهایی که خیلی فنی می نویسند هم از لذت شخصی وبلاگ نویس غافل نیستند. تماشای ماهواره هم در ایران بیشتر از بار اطلاع رسانی، بار تفریحی دارد اکثر استفاده ای که ماهواره در ایران - تا اینجا- داشته مربوط به موسیقی و موضوعات عامه پسند بوده تا چیزهای دیگر. تازه همانها هم هیچ وقت مخاطب ایرانی را مسخ نکرده است. حتی اخیرا مطلبی می خواندم که می گفت اینکه جوانهای امریکایی ماشین را بر می دارند و بی مقصد مشخصی در خیابان دور می زنند یک تفریح پسا مدرن است به دلیل استفاده معطوف به لذت و غیر هدفمند از امکانات مدرن که خوب ما هم در ایران هزارن جوان را داریم - تا قبل از طرح سهمیه بندی - داشتیم که ماشین بابا را بر می داشتند و توی خیابان دور می زدند. و هزاران مثال دیگر از استفاده تفریح آمیز از تکنولوژی که حوصله نام بردنشان را ندارم.

بر گردیم به اول بحث که  ما توی عروسی دنبال یک کلمه برای آن ذات ایرانی که در تمام اینهاست می گشتیم. از روی مثالهایی که زدیم می شود به این نتیجه رسید که اولا در وجود ما ایرانیها - بقیه دنیا را نمی دانم- یک جور سنت گرایی است که نمی توانیم کنارش بگذاریم و نباید هم کنارش بگذاریم چیزیکه باعث می شود ما این ور آب هم قورمه سبزی بخوریم آن ور آب هم قورمه سبزی بخوریم و یا سنتهایی که در هنگام ازدواج داریم را همیشه رعایت کنیم. حالا چرا ما اسم اینها را سنت یا سنت گرایی نگذاشتیم. ببینید! ما به یک سری سنن پسا سنتی! هم علاقه داریم چیزهایی که ما - عامه جامعه- دوستشان داریم اما در یک بستر مدرن شکل گرفته اند و اگر بخواهیم کلمه سنت یا سنتی را برای آنها به کار ببریم اساسا مسخره به نظر می رسد مثلا میدانیم که تلویزیون یکی از مظاهر مدرنیسم است اما در همین تلویزیون عادل فردوسی پوری هست که عامه جامعه شیوه گزارش گری و مجری گری اش را دوست دارند اما واقعا مسخره است که بگوییم عادل فردوسی پور به بخشی از سنت ما تبدیل شده است و یا در ادبیات فروغ فرخزاد یا جلال آل احمد در بستری مدرن کار کرده اند اما عامه جامعه ما نیز آنها را می پسندند این چیزها را دیگر نمی شود سنت نامید برای همین هم بود که ما به صورت پیشنهادی گفتیم که یک جور غزلیتی در این چیزهاست که در نماز خواندن آن خانم یا روزه گرفتن آن آقا یا آن آیه و ان یکاد و یا در موسیقی شجریان یا درشعر سعدی هم که قبلا گفتیم هست.

دوما نوعی دغدغه شخصی بودن در این غزلیت هست یعنی هر کدام از ما نوعی سنت مخصوص به خودمان داریم منظورم آیینهای محلی ترکی و کردی و خراسانی و اینها نیست منظورم یک چیز شخصی، یک سنت فردی است که مثل جهت حرکت مولکولهای آب، فرد به فرد فرق می کند اما جهت کلی آن مثل جهت کلی حرکت رودخانه ثابت است.

 و سوما نوعی لذت طلبی و حتی تنبلی فطری که باعث می شود ما همه چیز را در رابطه با لذت شخصی خودمان تعریف کنیم لذتی که با اینکه شخصی است اما به خاطر ناخود آگاه جمعی که داریم سبب می شود که همه ما اولا دنبال چیزهای لذت بخش باشیم ( مثلا ادبیاتی که باعث بشود توی دلمان قند آب بشود) و البته تا حدی هم تن پرورانه ( چند نفر از ما ادبیات تی. اس. الیوت یا بارتلمی را که به مطالعه چند باره و چند باره احتیاج دارند را دوست داریم؟ یک مدرن مثال زدم و یک پست مدرن که دعوا نشود) و دوما نوع این لذت برای عموم جامعه ما تقریبا یکسان است که باعث می شود روشن فکر و غیر روشن فکر مثلا طنز مهران مدیری را بپسندند نمی گویم بخندند اما بپسندند و ما می گوییم این پسندیدن به این خاطر است که توی مدیری هم یک جور غزلیتی هست که موافق سلیقه ایرانی است.

حالا حرف ما چیست؟ ما می گوییم ادبیات و هنر ما اولا نباید از این ذات این شکلی پسند ایرانی و یا غزل گرای ایرانی غافل باشد و در ثانی نباید خودش را در همین سطح پایین بیاورد یعنی اولا نباید به بهانه های آوانگارد بودن و پست مدرن بودن بگوید که مخاطب برای من اهمیت ندارد و من مخاطب خاص دارم و شعور مخاطب پایین است واز این حرفها و نه اینکه به یک سری آثار سطحی و عامه گرا بسنده کند بلکه همان طور که جامعه ما به آن ترکیب و تناقض رسیده است هنر و ادبیات ما هم انعکاسی از این ترکیب و تناقض باشد حالا این تناقض می تواند همانند غزل پست مدرن  یا نمایشنامه های بیضایی در سطح فرم و محتوا باشد یا همانند برخی آثار نقاشی که در پست های آینده مثال خواهم زد در سطوح دیگری. ترکیب و تناقضی که ما اسمش را

غزلیته

گذاشتیم که تناقض در کلمه اش هم اجرا شده و در واقع ترکیب شده باشد.

 البته این حرفها به معنایسنت گرایی و گذشته گرایی نیست چرا که به نظر من  مثلا در نمایشنامه نویسی ما آن قدر کم تجربه و کم مخاطب بوده ایم که باید برویم و دنبال غزلیت نمایشنامه هایمان بگردیم نه اینکه از تئاترپوچ اروپا و رئالیسم روان شناختی امریکا تقلید کنیم. و این در واقع توصیه به آینده گرایی است نه گذشته گرایی. البته مسئله شعر، متفاوت است و ما نمی توانیم به قدرت شعر گذشته و به مباحثی که در شعر گذشته مان بوده ،مثل مثلا عرفان، بی اعتنا باشیم اما این هم، هیچ الزامی به گذشته گرایی ایجاب نمی کند.

در ضمن ممکن است این ایراد را هم از من بگیرید و بگویید تویی که از عدم یکسان سازی و یکسان گرایی حرف می زنی خودت به نوعی خاص از ادبیات و هنر توصیه می کنی که این خودش نوعی یکسان سازی است اما مطمئن باشید وسعت غزلیته آن قدر هست که کارها یکسان نشود چون غزلیته نه به یک مکتب ادبی هنری محدود می شود ونه به یک وضعیت حاکم برجامعه بلکه نوعی دیدگاه نسبت به دنیاست که می تواند در تمام ملل باشد حالا با هر اسم دیگری: هایکوئیته، شکسپیریته و غیره.

قبول دارم که این پست مقداری مبهم بود و در واقع کلیتی از طرز فکر من و دکترموسوی بیشتر به دست نمی داد اما در پستهای آینده سعی می کنم از جهات دیگر پشت بام آویزان بشوم و آجرهای متفاوتی را لمس و معرفی کنم که در نهایت به نتیجه مطلوب برسیم.

6- شعر:

شعر اولی که می گذارم مال آندره برتون است که در اکتبر 1924 دو سال بعد از آن جلسه معروف وایمار که مرگ تئوریک دادائیسم در آن اعلام شد خطاب به تریستان تزارا نوشته شده است. این شعر را می گذارم برای آن کسانی که می گویند شعرهای شماها شعر نیست که ببیند چیزهای به ظاهر غیر شعری تری از شعرهای ما هم شعر تلقی می شود

دادا را رها کن

همسرت را رها کن معشوقه ات را رها کن

بیم ها و امیدهایت را رها کن

فرزندانت را گوشه جنگل بکار

جسمت را برای سایه بگذار...

جاده را بگیر و برو 

این شعر دومی، شعری است به اسم زبان اشیاء از جک اسپایسر که از شاعران پست مدرن نه چندان معروف است (حد اقل در ایران که معروف نیست) اما در این شعر به خصوصش، بازیهای زبانی جک اسپایسر که بیشتر به چینش کلمات در خطوط شعری مربوط می شد، قابلیت انتقال به زبان فارسی را داشت. برای همین هم ترجمه اش کردم در ضمن یک پاورقی هم باید بدهم: در خط اول شعر با اصطلاح توفیق اجباری بازی شده است که بهترین ترجمه اش تمسخر اجباری بود درضمن استفاده مکرر از ضمیر«این» در ترجمه هم به دلیل موکد بودن آن در متن اصلی است.

زبان اشیاء

این اقیانوس که تمسخری است اجباری

خشن تر از هرچیزی است

دیگر کسی به شعر گوش نمی کند: معنای اقیانوس

این نیست که شنیده بشود یک قطره

یا تلاطم دریا چه بی معناهستند

اینها

اینها

نان و کره است

نمک وفلفل و مرگ

که مردان جوان آرزویش را دارند

بی هدف خودش را به ساحل می کوبد

کف آلود و بی هدف

اعلام می کند:

دیگر کسی به شعر گوش نخواهد کرد.              

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢٩ - محمد حسيني مقدم