همین فردا بود

معجزه اتفاق می افته

 سلام

 

قبل از هر چیز باید بگویم که دوستان گلم ! عزیزان دلبندم! می دانم که نگران هستید، می دانم که کار دارید و می دانم  که حس کنجکاویتان گل کرده ولی به پیر! به پیغمبر! به این سوی چراغ! من به آقای موسوی دسترسی ندارم. پیغام پسغام! هایتان را به من نگویید چون من فقط می توانم یادداشت کنم بعدا اگر روزی روزگاری دیدمشان منتقل کنم. در حال حاضر فقط مسئولیت مجله با من هست ولاغیر. نمی خواهم غرغر کنم ولی بگذارید این چهار لاخ مو روی کله ما بماند کچلم کردید به خدا!

 

و اما مجله:

شماره سوم مجله مدتی است که در آمده و به آدرس مشترکین و نماینده ها ارسال شده. البته مشکلات عجیب و غریب و بد قولی هایی هم بود که باعث شد کار ما یک کم به تاخیر بیافتد که من از طرف خودم فقط می توانم عذر خواهی کنم ولی الان که مشغول نوشتن هستم خیالم حداقل از این جهت راحت است که بسته ها برای همه ارسال شده و به زودی به دستشان خواهد رسید.

اما به علت زیاد شدن وزن مجله، ما برای پست محدودیت هایی داشتیم که باعث شد نتوانیم برای هر نماینده بیشتر از ده مجله در نوبت اول ارسال کنیم که با هماهنگی خودشان مجددا تعداد بیشتری مجله برای شهرهایی که درخواستشان بالا بود ارسال خواهد شد. البته مشترکین خارج از کشور استثنائاً باید کمی صبر کنند که هماهنگی کنیم ببینیم آیا به همان روش قبل عمل کنیم یا نه؟  در ضمن اگر بسته مجله ها تا این لحظه به دست مشترکین یا نماینده ها نرسیده فی الفور با خود من تماس بگیرند که ببینیم مشکل از چی بوده؟

و اما یک مژده هم بدهم که ما تصمیم گرفتیم به جهت تاخیر پیش آمده در شماره اخیر شماره بعدی را خیلی چرب تحویل بدهیم ولو به این قیمت که تمام تابستان کار ببرد و مجبور بشویم دو شماره را یکی کنیم و یک تک شماره عریض و طویل و درست و درمان تحویل ملت بدهیم چیزی که من شخصا قول می دهم خیلی هیجان انگیز باشد؛ پس منتظر شماره بعدی که در واقع ویژه نامه یکسالگی مجله هم هست باشید.

 

و اما غرغر:

نمی خواستم غرغر کنم ولی گفتم تا هنوز فک مان گرم است و داریم در مورد مجله صحبت می کنیم این را هم بگویم که علی رغم این همه زحمات و تعاریف، باز هم شخصا انتقادات وحشتناکی نسبت به مجله و غزل های بروبچ دارم که چون تکرارش این جا بی فایده است فعلا از خیرشان می گذرم و با عنایت به این که ظاهرا اینجا اصلاحات آرام مد است به نظرم اگر ما هم همین طور قدم به قدم در راه تغییر کار به شکل مطلوب  پیش برویم بهتر است. فعلا همین قدر که لوگوی مجله از ترکیب سخیف و بی معنی "غزل پیشرو" به "غزل پست مدرن" تغییر پیدا کرده خودش جای شکر دارد؛ حالا بماند که چند تا از شعرهایی که تا کنون داخل مجله چاپ شده در معنای واقعی کلمه غزل پست مدرنند و چه تعداد نیستند.

 

و اما ادبیات:

همین جوری شوخی شوخی اعتقاد پیدا کرده ام که تنها مکتبی که می تواند پاسخگوی نیازهای ازلی و ابدی بشر در حیطه ادبیات باشد دادائیسم است!! به رباعی زیر که منتسب به ابوسعید ابوالخیر است دقت کنید:

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

 

به نظر من ذات ادبیات یک حرکت شبه دادائیستی است؛ یک بازی که جدی گرفته شده؛ یک بازی که منطق حادثه هم اتفاقا نقش زیادی در آن دارد. کسی که برایم عزیز است سکه ای قدیمی به من داده که هر وقت در قضاوتهای ادبی و خصوصا غیر ادبی ام دیگر نمی توانم به عقل و نقل! استناد کنم (اتفاقی که زیاد می افتد) به آن سکه اعتماد می کنم. پس اگر هر از گاهی در نقدهایی که روی آثارتان می نویسم اتفاقات عجیب و غریبی می افتد نه با خودتان بگویید: امروز این پسره از دنده چپ بلند شده! و نه بگویید: آفتاب از کودوم طرف در اومده مهربون شده! 

 

و اما شعر:

این دو بیت را مخصوص نسل جوان مملکت گفتم ( البته ترجیحا نسل جوان مذکر):

 

گیتی و مژده کامیار و ندا، سورنا و سپیده و سام اند

همه بچه های خوبم که سخت در فکر درس احکام اند

چشمشان بسته گوششان بسته چشمشان پاک و قلبشان پاک است

نصفشان روی کاشی توالت نصفشان توی چاه حمام اند

 

و اما رضا کاظمی:

نشریه اینترنتی آدم برفیها قرار است ویژه نامه وزینی در مورد بیژن نجدی بزند و چون همشهری نجدی هم هستند می خواهند سنگ تمام بگذارند. با این حساب هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستند در هر زمینه ای حالا چه نقد چه اثر ادبی. بگذارید باز هم یک مژده بدهم: از خود رضا  کاظمی شنیدم که قرار است به کاردرست ترین مطلبی که بهشان برسد جایزه ای چیزی هم بدهند و خلاصه یک جورهایی از خجالت طرف دربیایند. فقط لطف کنید تا شهریور مطالبتان را برسانید که سوز نشود.

http://adambarfiha.com     snowmag@yahoo.com     rezakazemi2@yahoo.com

 

و اما مسیحا ابوعلی:

مسیحا از معدود آدمهایی که وقتی با من تماس می گیرد می دانم صرفا به خاطر پیشرفت کردن در ادبیات است و نه چیز دیگر حالا چه پیشرفت خودش چه دیگران. این اواخر هم گفته می خواهد یک جشنواره شعر دانش آموزی را در شیراز ترتیب بدهد. من نمی دانم که آیا وبلاگم مخاطب دانش آموز هم دارد یا نه ولی به هرحال آدرس جشنواره اش را می گذارم برای دانش آموزانی که تصمیم گرفته اند خنده دار بودن شعر گفتن را به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح بدهند:

http://www.yaaredabestani.blogfa.com/

و اما ازی آزبرن:

به شکل عجیبی این آهنگ و این ترانه جای خودش را در زندگی ام باز کرده البته کلیپ تصویری اش را هم توصیه می کنم ببینید هرچند که اینجا فقط می توانم متن ترانه اش را برایتان بگذارم:

 

There are no unlockable doors
There are no unwinnable wars
There are no unrightable wrongs
Or unsingable songs
There are no unbeatable odds
There are no believable Gods
There are no unnameable names
Shall I say it agin? Yeah
There are no impossible dreams
There are no invisible seams
Each night when the day is through
I don't ask much

I just want you
I just want you

There are no uncriminal crimes
There are no unrhymeable rhymes
There are no identical twins or
Forgiveable sins
There are no incurable ills
There are no unkillable thrills
One thing and you know it's true
I don't ask much


I just want you
I just want you


I'm sick and tired of being sick and tired
I used to go to bed so high and wired
Yeah Yeah Yeah Yeah
I think I'll buy myself some plastic water
I guess I should have married Lennon's daughter
Yeah Yeah Yeah Yeah

There are no unachievable goals
There are no unsavable souls
No legitimate kings or queens
Do you know what I mean? Yeah
There are no indisputable truths
And there ain't no fountain of youth
Each night when the day is through
I don't ask much

 

I just want you
I just want you

 

و اما شعر:

چون خود تنبلم را می شناسم و می دانم که حالا حالاها به روز نمی کنم  تعداد شعرهای این پست را بیشتر می کنم که حداقل ته دل آدم را بگیرند. شان نزول این یکی هم که معلوم است:

 

الان روزه نیستم اما

این قدر گشنمه که دیگه نمی تونم فکر کنم

چه فرقی می کنه

همیشه شعبون

یه بارم رمضون

بی مخ باشه

 

و اما تایگر وودز:

چند روز پیش که مثل یک شهروند خوب مشغول تفکیک زباله از مبداء بودم (یعنی داشتم کاغذهای زیر تختم را می ریختم سطل آشغال) یک تکه از صفحه ورزشی روزنامه ای را پیدا کردم که چند سال پیش نقش زیادی در ترمیم آسیبهای روحیم داشت. نمی دانم روزنامه چه سال . ماهی بود ولی خبری بود مربوط به قهرمانی تایگر وودز در دور آخر مسابقات گلف. اما مهمتر از خود خبر تیتری بود که روزنامه نگار آن صفحه ورزشی برای مطلبش انتخاب کرده بود:

 

معجزه اتفاق می افته، اگه تایگر وودز باشی!

 

  من با همین یک جمله شق القمر کردم، ید بیضا نشان دادم، عصا را تبدیل به اژدها کردم، مرده زنده کردم، شتر از توی کوه در آوردم، نیل شکافتم، حتی یکی دو تا قرآن نوشتم. برای همین، الان که دوباره یادش افتاده ام دلم می خواهد اولا تشکر کنم از آن روزنامه نگار محترم که خواسته یا ناخواسته من را به میادین باز گرداند! و دوما از خود تایگر وودز که توانسته بود آخرین گرند اسلم سال را بدون حتی یک جلسه تمرین و در حالیکه تازه از مصدومیت رها شده بود برنده بشود. به افتخار شان...

 

و اما مجله:

حرف دیگری نیست فقط می خواستم بگویم اگر نمایندگانی هستند که هنوز پول فروش مجله قبل را واریز نکرده اند هر چه زودتر این کا را بکنند چون ما اگر بخواهیم آن مجله چرب و چیلی که گفتم را در بیاوریم یقینا هزینه اش سرسام آور خواهد بود.

 

و اما شعر:

 

از درختی که نیست می افتند راه های رسیده و نارس

دستهای همیشه با ابهام با اشارات تا ابد ناقص

پلکهایم به هم فشرده مرا که به "هیچی" دوباره فکر کنم

مثل یک لحظه غفلت از همه چیز غفلت از دست و دستگاه پرس

راه ها سمت چی مرا بردند؟ مقداء و مبصدی به هم خورده!

اولش حکم کرده اند: برو! آخرش حکم کرده اند: برس!

روی تختی که مرده خواهم مرد روی تختی که مرده می میرم

آن قدر خون نرفته از دستم من ولی هیچ...هیچ چی را حس....

 

زندگی یک جزیره دور است مرد کشتی شکسته ای در آن

به درختی که نیست تکیه زده روی ساحل نوشته: S.O.S

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٤/٢٧ - محمد حسيني مقدم