همین فردا بود

باید به هم کمک کنیم

 من اینجام. تو کی هستی؟ منم. کی؟ منم. از جونم چی می خوای؟ من گشنمه. خب چی کار کنم؟ باید بهم غذا بدی. تو که تمام گوشت من رو خوردی دیگه چی می خوای بهت بدم؟ من گشنمه. تو که تمام خون من رو خوردی دیگه چی می خوای بخوری؟ من گشنمه باید بهم غذا بدی تو مادر من هستی...

"ماتئی ویسنی­یک"

 

سیگار کردی در تمام شهر دودت را

در سایه­ی یک برج خوردی فست فودت را

تکرار می شد توی ذهنت آخرین بوسه

تصویر تیغی بین دندانهای یک کوسه

تصویری از آغوش گرمی توی آغوشت

تکرار می شد حرف هایش داخل گوشَت

خسته از این تکرارها مثل فلز سردی

می گفت در گوشت کسی:                

                                بازم که بغ کردی!

یک تنگ ماهی مانده از آن حوض کاشی که...

از کودکی، پیراهن زرد یواشی که...

پر می شود تنگ تو را از چیز... از چیزی

که هی درون خاطراتت اشک می ریزی

بی حوصله در سستی بعد از هم آغوشی

مثل چراغی در نوک یک برج خاموشی

می خواستی تا که بمیری اوج لذت را

می خواستی تا بشکند چیزی فلزت را

در دستهایت مرده است انگار تیغی که...

توی کمد، تی شرت های زرد جیغی که...

هی می کشی دست خودت را روی تاریکی

حس می کنی به هیچ چی انگار نزدیکی

یک قطره­ی سس ریخته بر روی شلوارت

پر کرده حوض کاشی ات را دود سیگارت

با تو تمام خاطراتت باز سردردند

آهسته دارد دست هایت... کاملا سردند!

خیره شدی مثل دو چشمت به سیاهی ها

به کودکی مرده ات در بی گناهی ها

بالای شَهرت، آسمان مرداب معکوسی ست

پایین پایت، دسته ای از کوسه ماهی ها...

دارد دوباره می رسد پایان تکرارت!!

یک قطره­ی خون ریخته بر روی شلوارت

داری به آخر می رسی از درد از دردِ...

بغ کرده ای و زندگی در شهر بغ کرده!

کز می کنی در آنچه بود و آنچه که هستت

جان می دهد سیگار بعدی دست در دستت

□□□

 

«سن ات بالا می رود. به میان سالی می رسی و ایده آل هایت را از دست می دهی»

اولی: اینو الان یکی برام اس ام اس کرد. فکر کنم مال ساموئل بکته

دومی: خیلی وحشتناکه

سومی: چی؟

دومی: اینکه به میان سالی برسی و ایده آل هات رو از دست بدی.

سومی: موافق نیستم

اولی: چرا؟

سومی: چون من هیچ وقت ایده آل هام رو از دست نمی دم

دومی: ولی حتی فکر کردن به اینکه چنین احتمالی وجود داره هم وحشتناکه. نیست؟

سومی: نه چون ایده آل های آدم مثل لباس نیستن که درشون بیاری بخشی از وجودتن مثل دستت

اولی: ولی حتی این احتمال وجود داره که یه روز دستت هم قطع بشه

دومی: آره و این خیلی وحشتناکه

اولی: آره و این خیلی وحشتناکه

سومی: آره و این خیلی وحشتناکه

دومی: کتاب گفتگو در کاتدرال با یه این جور قضیه ای شروع می شه. یه روزنامه نگار یه روز می ره خونه­اش. زنش بهش می گه مامورای شهرداری سگ اهلی اونا رو بردن. چون اونا با ازای هر سگی که تحویل بدن پول می گیرن واسه همین هر سگی که ببینن رو می گیرن می برن چه اهلی باشه چه وحشی. روزنامه نگاره می بینه الان دغدغه اش سگشه و مامورای شهرداری و اینکه مامورای شهرداری هر سگی رو می برن چه اهلی باشه چه وحشی. اما یه زمان، اون موقعی که جوون بوده دغدغه اش فرق داشته. دغدغه اش سرنگون کردن یه حکومت بوده. مبارزه با دیکتاتور بوده. رسیدن به آزادی بوده. چیزی که به خاطرش زندان رفته. سختی کشیده. چیزی که به­اش اعتقاد داشته. چیزی که ایده آلش بوده.

اولی: سن ات بالا می رود. به میان سالی می رسی و ایده آل هایت را از دست می دهی

سومی: نباید این اتفاق بیفته

اولی: باید به هم کمک کنیم

دومی: باید به هم کمک کنیم

سومی: باید به هم کمک کنیم

□□□

چند وقت پیش داشتم آهنگ های روی هاردم را مرور می کردم. رسیدم به آهنگی از Charles Aznavour به اسم la boheme که سادگی ترانه و موسیقی اش به دلم نشست. گفتم ترجمه اش بکنم. معادل هایی که برای عنوان ترانه در فرهنگ پیدا می کنید چیزهایی مثل زندگی کولی وار یا زندگی لولی وشی است که هیچ کدامشان کلمات خوبی نیستند. بسته به موضوعی که ترانه داشت la boheme را زندگی هنری ترجمه کرده ام. هرچند که آن زندگی هنری که در آنجا تعریف می شود خیلی با این زندگی های مثلا هنری که بعضی ها در اینجا دارند فرق دارد. لینک دانلود کلیپ تصویری را می گذارم اینجا اصل ترانه به فرانسه را هم می توانید از اینجا بگیرید

 

«زندگی هنری»

می خوام باهات از اون موقع هایی حرف بزنم

که کسایی که هنوز بیست ساله شون نشده چیزی ازش نمی دونن

مونت مارتیر (محله هنرمندان در پاریس) اون موقع ها

پر از گل های یاس بنفشی بود که مردم می ذاشتن پشت پنجره هاشون

و اتاق من با اسباب اثاثیه­ی ساده اش که پاتوق ما ها محسوب می شد

اولین جایی بود که ما با هم آشنا شدیم.

من، که این طرف بوم نقاشی از فقر و فلاکتم شکایت می کردم

و تو، که اون طرف بوم برهنه حالت گرفته بودی

زندگی هنری یعنی اینکه ما خوشحال بودیم

یعنی اینکه اگه یه روز غذا داشتیم به اندازه دو روز می خوردیم

توی کافه های محله، بودن کسایی که مثل ما دنبال راه های افتخار می گشتن

هرچند که ماها یه مشت گدا با شکم خالی بودیم

اما هیچ وقت اعتقادی که به هدفمون داشتیمو از دست ندادیم

و اگه یکی از اغذیه فروشای اونجا

به ازای یه وعده غذا یکی از تابلوهامونو می خرید

جمع می شدیم دور آتیش اجاقشو و در حال غذا خوردن

با هم شعر می خوندیم تا زمستونو فراموش کنیم

زندگی هنری یعنی اینکه تو زیبا بودی

یعنی اینکه ما با استعداد بودیم

بعضی وقتا چند شب پشت سر هم می نشستم پشت بومم

بیدار می موندم و هی قوس و انحنای اندام هات رو

پاک می کردم و دوباره می کشیدم

تا صبح می شد و تو می تونستی

به جای نشستن جلوی من بشینی جلوی یه فنجون قهوه با شیر

خسته اما راضی

واسه همین بود که ما این قدر همو دوست داشتیم

و این قدر اون زندگی رو دوست داشتیم

زندگی هنری یعنی اینکه ما هنوز بیست ساله مون نشده بود

زندگی هنری یعنی اینکه تو حال و هوای همون سالها زندگی بکنی

وقتی چند روز پیش اتفاقی برگشتم به اون آدرس قدیم

اصلا نتونستم اونجا رو تشخیص بدم

نه دیوارش نه خیابوناش اونی نبودن که جوونی من دیده بود

رفتم بالای یه راه پله و از بالا دنبال کارگاه قدیمی نقاشی ام گشتم

اما چیزی ازش باقی نمونده بود

مونت مارتیر عوض شده بود و یاس های بنفش اش مرده بودن

زندگی هنری یعنی اینکه ما جوون بودیم

یعنی اینکه ما دیوونه بودیم

زندگی هنری یعنی همون چیزی که این روزا واسه هیشکی هیچ معنایی دیگه نداره

□□□

 

فکر می کنم این جمله مال «کارل مارکس» باشد که می گوید: تاریخ دوبار تکرار می شود یک بار تراژیک و یک بار کمیک. راستش نمی خواستم در مورد اتفاقاتی که این اواخر افتاده صحبت کنم چون چیزی را در من فرو می پاشاند. ولی وقتی که فکرش را می کنم می بینم در تمام این ماجراها ما توی یک نقیضه بزرگ بودیم. یک نقیضه روی اتفاقی که در سال 57 افتاد. یک نقیضه که خودش را در حتی در شعارهایمان نشان می داد. فقط کافی بود به جای شاه بگویی دکتر. حتی الله اکبرهایمان نیز یک نقیضه بود. بقیه چیزها را هم که شما بهتر از من می دانید. کتاب ها می گویند نقیضه یا پارودی از ابرازها و زیر مجموعه های خلق کمدی است. اما اگر حرف کتاب ها درست باشد پس چرا همه چیز در این نقیضه­ی بزرگ دارد به سمت تراژدی می رود؟ به سمت یک پایان تلخ؟ تاریخ ما دوبار تکرار می شود یک بار تراژیک یک بار دیگر هم تراژیک.

شعر نیمایی پایین نقیضه ای است روی شعر معروف "اسب سفید وحشی" اثر مرحوم منوچهر آتشی که لینک شعر اصلی را -چون از لحاظ فرم و زبان خیلی سعی کردم پایبند باشم- برای مقایسه  می گذارم اینجا. فکر می کنم گذاشتن یک شعر نیمایی به جهت اینکه این روزها شعر ما به دو قطب سپید و غزل تقسیم شده، تجربه ای خوب باشد چه به لحاظ گفتن شعر و چه به لحاظ سرودن شعر:

 

«اسب سیاه اهلی»

 

اسب سیاه اهلی

سر را درون توبره کرده ست

با چشمهای مفلوک خیره به هیچ چیز

با زانوان خسته در آخور
در زیر سُمّ او

مخلوطی از کثافت مرغان

آب دهان مرد کشاورز

 

اسب سیاه اهلی-گنداب روستا

هی چکه چکه ریخته در کام جویها

تکرار کرده سرخوشی موش پیر را

در بی خیالی اش تکرار کرده دیدنِ

اسب اسیر را

 

اسب سیاه اهلی

بر گرده ها و بر کفل خویش

بسیار قصّه ها

حک کرده از سواری مردان

از گفتگوی ملتمس کشتزار خشک

با تیغه های خیش

 

اسب سیاه اهلی

آن ابرهای تیره مغرور بارها

تف کرده اند بر سرش از اوج کینه را

در زیر آفتاب

چه بسیار بوده است

انگشت های مرد کشاورز

خارانده روی پشتش

موهای سینه را

 

اسب سیاه اهلی

با زانوان خسته

از یال تا سُمش

بی حرکت

بی تکان

اینک

سر را درون توبره کرده ست

اما در آن طرف

درگیر با غرور مگس هاست

هر جنبش دمش

 

اسب سیاه اهلی

صورت گذاشته

بر مخرج خران

بو می کشد رضایت شهوت را

همبند از ته دل

می خواندش به خود

می گویدش حکایت عادت را

همراه دیگران

 

«اسب سیاه اهلی

مهمیز و قاچ زین

شلاق زنده است

کوبیده اند بر کف این چار پای تو

هر نعل بدشگون را

جز سنگ های راه چه دیده است سر به زیر

آن چشم های تو»

 

«اسب سیاه اهلی

تن ده به مهرورزی شلاق راکبت

تکرار را چه سود که هی کاش و کاش و کاش...

در بین ما خران

همرنگ جمع باش»

 

«اسب سیاه اهلی

پستی جوانه کرده

در روزمرّگیت

در روزهای مستی این موشهای پیر

تا زیر زانوان تو هم پا گرفته است

یک دَم نگاه کن

سر را بُخورِ گند هوس ها گرفته است

اسب و نجابتش

در حد حرف نیز فقط جای خنده است

 

اسب سیاه اهلی

شلاق زنده است»

 

اسب سیاه اهلی

اما چه بی خیال

سر را درون توبره کرده ست

در آخور همیشه غم انگیز

با چشم های مفلوک

خیره به هیچ چیز…

□□□

 

فعلا یا همیشه اسم این وبلاگ به اسم مجله علی الحساب فقید «همین فردا بود» تغییر پیدا کرده و این تغییر را مدیون دو دسته از دوستان هستیم:

 اول دلسوزانی در عرصه فرهنگ که کمر همت بسته اند به تعطیل کردن کلیه مراکز و نشریات ارزشمند کشور تا ما اینجا از آن یاد کنیم و دوم بچه مثبت های مودبی که به قول خودشان دیدن اسم سابق وبلاگ من کافی بوده برایشان تا زحمت گرفتن alt+f4 را به خودشان بدهند.

در مورد مجله هم از آنجایی که ما سرمان هیچ وقت به سنگ نمی خورد، قصد داریم باز هم چاپش را ادامه بدهیم ولی با توجه به اوضاع پیش آمده، بارمالی بسیار سنگین چاپ و توزیع و بازگشت تنها اندکی از مبلغ این شماره و شماره ی قبل توسط نمایندگان نشریه مجبور هستیم که در اینجا با احترام بسیار از دوستان هنرمندی که زحمت نمایندگی نشریه را به عهده داند خواهش کنیم که در صورت عدم برگرداندن مبلغ فروش نشریه لطف کرده و مبلغ مورد نظر را به شماره حساب درج شده در مجله:

« 0008296006794
عابربانک تجارت سید مهدی موسوی»

واریز نمایند و اطلاعات فروش یا پرداخت وجه را به مدیر مسئول نشریه خانم اختصاری اطلاع دهند. به امید به روزی که بتوانیم فارغ از مشکلات، ادبیات ایران را به اوج برسانیم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/٩ - محمد حسيني مقدم