همین فردا بود

صحنه هایی از یک سال

گفتند: چرا محبت را به بلا مقرون کرده‌اند؟
گفت: تا هر سفله‌ای دعوی محبت نکند. . .

تذکرة الاولیاء/ ذکر سمنون محب

 

صحنه اول

هنوز یک ساعت نشده که غرفه مان در نمایشگاه را بسته اند. نشسته ایم توی ماشین. فاطمه اختصاری رانندگی می کند. مهدی موسوی جلو نشسته، من عقب. چاوشی گذاشته ایم. از شیشه نگاه می کنم به بیرون. تابلوهای کنار خیابان را نمی توانم درست بخوانم. داریم سعی می کنیم خودمان را برسانیم کرج. یکبار یک اتوبان را اشتباه رفته ایم. باید برگردیم به راه اصلی. بچه ها زنگ می زنند می پرسند حالتان خوب است؟ چی باید جواب بدهم؟ هر چه که بگویم باز هم آنها گریه می کنند. آهنگ که تمام می شود مهدی می گوید بزن تِرَک قبل تا دوباره بخواند.

هر روز عمرم از دیروز بدتره

دارم به این فکر می کنم که فاطمه چه دلی دارد که توی این شرایط می تواند رانندگی کند. آهنگ که تمام می شود مهدی باز هم می گوید بزن تِرک قبل.  

 

صحنه دوم

قرار بود بچه ها بیایند پیش مان. قرار بود بهمنی بیاید پیش مان. اما الان هر کدام مان یک گوشه از این شهر هستیم. متفرق و جدا از هم. هوا دیگر تاریک شده. به خانه ام برنمی گردم. به هیچ جای آشنایی برنمی گردم. توی یک استودیوی ضبط موسیقی هستیم. آدمهای اینجا را نمی شناسم. همه شان افسرده اند. همه شان از این حرف می زنند که ممکن است بریزند و آنجا را تعطیل کنند. می گویند کارشان مجوز دارد اما اینجا ایران است. سهراب سعی می کند من را بخنداند. برایم جک می گوید. نمی خندم. برایم از جاهل بازی هایش می گوید. نمی خندم. برایم صدای اِبی را تقلید می کند. گریه ام می گیرد.

چند روز بعد خبر می دهند که آن استودیو را بسته اند.

 

صحنه سوم

ساعت تقریبا ده صبح است. خبر را حمید سهرابی به من می دهد. آزیتا خودکشی کرده. باور نمی کنم. اس ام اس می زنم به مهدی. می پرسم: اینا چی میگن؟ مهدی جواب نمی دهد. اس ام اس می زنم به فاطمه. التماس می کنم که بگوید خبر حقیقت ندارد. فاطمه جواب نمی دهد. چند نفری زنگ می زنند به من. شماره الهام میزبان را می خواهند که تسلیت بگویند. از من می پرسند خودت هنوز تماس نگرفته ای؟ می گویم نه. نمی دانند که وحشتناک ترین کار دنیا الان برای من تماس گرفتن با الهام است. تا چند هفته بعد هم هنوز جراتش را پیدا نمی کنم که با الهام حرف بزنم. متالیکا دارد مدام برای خودش تکرار می شود.

And nothing else matters...

 

صحنه چهارم

پسری که از من بزرگتر است افتاده یک گوشه اتاق، من یک گوشه دیگر. الان سر شب است. از ظهر که ناهار را خورده ایم داریم حرف های مبهمی درباره عشق می زنیم. بیشتر مبهم بودنش به خاطر این است که خیلی از چیزها را توی ذهنمان می گوییم. پسری که از من بزرگتر است سعی نمی کند اشک هایش را پنهان کند. من هم همین طور. کسی زنگ می زند. در را باز می کنیم. می آید داخل. ما همچنان مشغول تولید جمله هایی مبهم درباره عشق هستیم. کسی که آمده بود، چند ساعتی به ما گوش می دهد. بعد همان طور که بی مقدمه آمده بود، بی مقدمه هم می رود. چشم هایم خسته است. خواب کوتاهی می کنم. وقتی که بیدار می شوم هنوز همان گوشه اتاق افتاده ام اما دیگر مطمئن نیستم که واقعا کسی آمده باشد اینجا و رفته باشد. مطمئن نیستم که از بعد از ناهار، نشسته باشم و با پسری که از من بزرگتر است حرف های مبهمی درباره عشق زده باشم. از اسپیکر صدای اندی ویلیامز می آید که دارد آهنگ love story را می خواند. و این، بی ربط ترین ترانه­ی ممکن به تمام حرفهایی است که چه توی ذهنمان زده بودیم و چه به لب آورده بودیم.

 

صحنه پنجم

توی راهروی دانشکده حقوق دانشگاه تهران هستیم. «ح.م» در حالیکه فریاد می زند و تهدید می کند به سمت ما می آید. به عنوان کسی که علوم سیاسی خوانده، خوب می داند که نباید با فاطمه اختصاری درگیری فیزیکی پیدا کند چون در این صورت، همه بر علیه او موضع خواهند گرفت.اصلا حالت طبیعی ندارد. خشمش را نمی تواند مدیریت کند. دستهایش می لرزد. من زل زده ام توی چشم هایش و دارم به این فکر می کنم که زمانی، من با این آدم توی پارک لاله، تئاتر اجرا کرده ام و جلوی فرهنگسرای ورشو همبازی بداهه گویی هایش بوده ام؛ توی ایستگاه متروی همت با هم آواز خوانده ایم و کنار خانه هنرمندان شعر مشترک گفته ایم. ولی در تمام دورانی که با هم بودیم، عملا دشمن هم محسوب می شدیم. رفتار بی قیدانه و طرز زندگی او درست در نقطه مقابل ایده آل ها و اصول اخلاقی من بود. اما به عنوان کسی که علوم سیاسی خوانده، «ح.م» رنگ عوض کردن را خوب بلد است. ساعتی بعد از دعوایمان توی حراست دانشگاه، «ح.م» زده بود به صحرای کربلا و شروع کرده بود به مایه گذاشتن از اسلام و اخلاق. و در تمام این مدت من آهنگی از لینکین پارک را توی ذهنم مرور می کردم که زمانی توی ماشین سینا حشمدار با «ح.م» گوش داده بودیم:

But in the end it doesn’t even matter…

 

صحنه ششم

از روی سکو که پایین می پرم می دانم که کمتر از 4 ثانیه بعد به نزدیکی زمین خواهم رسید و آن موقع است که نیروی جمع شده در طناب من را دوباره بالا خواهد برد؛ اما وقتی که این طور با سر به سمت زمین می روی انگار زمان کش می آید. هوایی که از کنار صورتم به سرعت عبور می کند صدای فیس فیس مانندی را ایجاد می کند. آدرنالین خونم بالا رفته و چون سر و ته دارم سقوط می کنم خون زیادی توی سرم جمع شده. پشت کاسه چشم هایم کمی داغ است و در حالیکه ضربان قلبم تندتر شده، حس می کنم که نفس کشیدن برایم سخت است. حالا تا حدی می دانم چه احساسی داشته اند آنهایی که با پرت کردن خودشان از ارتفاع خودکشی کرده اند. تنها فرقی که الان وجود دارد این است که من مطمئنم که وقتی خیلی به زمین نزدیک شوم، طنابی هست که من را باز بالا ببرد. وقتی که با ضربه­ی طناب، حجم بدنم به بالا کشیده می شود، دیگر از صدای زیبای صفیر کشیدن هوا خبری نیست و دوباره موسیقی هیپ هاپ مسخره ای که قبلا داشت پخش می شد، خودش را به زور وارد گوشم می کند. لعنت به این زندگی که توی آن همیشه طنابی هست که باز تو را بالا بکشد و برت گرداند به دنیای مسخره بقیه آدمها...

 

صحنه هفتم

مصطفی نشسته کنارم. عینکش را تمیز می کند. صبح است. چای را گذاشته ام دم بکشد. مصطفی می گوید تا وقتی چای آماده شود، آهنگی بگذارم که برای خودش بخواند و این سکوت ابتدای روز را بشکند. هر چیزی که پخش می شود، مصطفی ناگهان می لرزد، می گوید این را رد کن. می گوید بزن تِرَک بعد. هر کدام از این آهنگها را توی یک موقعیت متفاوت گوش داده. یکی را توی بیمارستان. یکی را وقتی که خبر فوت مادرش آمده. یکی را کنار غسالخانه و یکی را بعد از مراسم تدفین. هنوز دارد عینکش را تمیزمی کند. من به دوره ای فکر می کنم که تقریبا همزمان با هم در دو شهر متفاوت دچار فروپاشی روحی شده بودیم. چای را می آورم. صبحانه می خوریم. و در سکوت کتاب هایی که کنار سفره هست را ورق می زنیم.

 

□□□

 

پاکیزگی نشانه ­ی ایمان است

تولی پرس نشانه پاکیزگی است

پس

تولی پرس نشانه ایمان است

 

توی این یک سالی که نبودم اتفاق های زیادی افتاد. آخر سال 88 با خودم فکر می کردم که آیا می شود سالی بدتر از این سال را هم داشته باشم که بلافاصله سال 89 جفت پا پرید روی سال قبلش. توی این مدت کارهای زیادی از من روی نت قرار گرفت که در اینجا لینک تعدادی از آنها می گذارم و از پست های بعد به تدریج لینک همه شان را برای بازخوانی شما روی وبلاگم خواهم گذاشت:

«از تختخوابت بیرون بیا» شعری از من در سایت ادبیات ما

«انگار واقعا یک نفر اینجا بوده» شعری از من در وبلاگ شعر امروز ایران

«غزل پست مدرن: این ور آب اون ور آب» مقاله ای از من در سایت ادبیات ما

قسمت اول «نگاهی به تاریخچه اجرای شعر» مقاله ای از من در سایت ادبیات ما

قسمت دوم «نگاهی به تاریخچه اجرای شعر» مقاله ای از من درسایت ادبیات ما

ماجراهای مربوط به کتاب های مان را نیز دیگر همه می دانند و تکرار آن صرفا باد دادن خرمن مُرده است. دوست خوبم ساموئل کابلی لینک دانلود کتاب من و بقیه دوستانم را روی سایتش قرار داده که از این طریق از ایشان هم تشکر می کنم. برای دانلود کتابهای ما می توانید از طریق لینکهای زیر اقدام کنید:

 

«پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو» مجموعه ای از شعرهای ســــــــــــید مهدی موسوی

«یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها» مجموعه ای از شعرهای فاطمه اختصاری

«بردن توله گـــــــــــــــرگ ها به مهد کودک» مجموعه ای از شــــعرهای الهام میزبــــــــــان

و درنهایت:

«چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» مجموعه ای از شــــــــــعرهای محمد حســـــینی مقدم

 

و اما امسال در نمایشگاه کتاب، من کتاب تالیفی نخواهم داشت. کتابی هم که خیلی برای ترجمه اش زحمت کشیده بودم یعنی «خداحفظتان کند آقای رزواتر یا سپردن گوشت دست گربه» اثر نویسنده جاودانه امریکایی: کرت ونه­گات جونیور نیز طبق خبری که نشر افراز به من داده به نمایشگاه کتاب امسال نخواهد رسید. اما دو تا ترجمه دیگر از من، امسال احتمالا در نمایشگاه کتاب خواهد بود. رمان «بیداری» و رمان «بازگشت: شب هنگام» که هر دوی آنها اثر لیزا جی اسمیت هستند را با ترجمه من می توانید از نشر ویدا بخواهید.

 

 و اما دوست خوبم سید مصطفی رضیئی در نمایشگاه کتاب امسال با ترجمه حضور دارد:

 

رمان «خدا حفظتان کند دکتر که­ وارکیان» اثر کرت ونه گات با نشر افراز

و داستان بلند «آتش بازی» اثر آر.ال. استاین با نشر ویدا

 

همچنین دوست خوبم منیره حسینی نیز امسال مجموعه ای از شعرهای سپیدش را به نمایشگاه رسانده:

«بی حواس ترین زن دنیا» مجموعه ای از شعرهای سپید منیره حسینی را از انتشارات دفتر شعر جوان بخواهید.

 

پویا صداقت هم از بچه هایی است که چند باری دیده ام او را و همیشه هم سر زنده بود ماشاالله. او هم امسال مجموعه ای از آثارش را با نمایشگاه کتاب خواهد آورد:

«57» مجموعه ای از شعر های پویا صداقت با مقدمه سید مهدی موسوی در نشر شاملو خواهد بود.

 

همچنین پارسال بعد از عید قرار بود مجموعه ای از من با عنوان «وقتی که خیار می خوری به من فکر کن» با تایید آقای عباس معروفی به صورت اینترنتی از طریق سایت ایشان منتشر شود که حتی خبرش هم روی سایت قرار گرفت اما این مسئله به خاطر برخی از مشکلات و به صلاحدید تقریبا همه صورت نپذیرفت. در اینجا اثری که اسم کتاب بر اساس آن انتخاب شده بود را می گذارم:

 

وقتی  که خیار می خوری به من فکر کن

وقتی که موز می خوری به من فکر کن

وقتی که خم می شوی که چیزی را از روی زمین بر داری به من فکر کن

وقتی که دور از چشم دیگران آهسته مقعدت را می خارانی به من فکر کن

وقتی که چک بانک را پشت نویسی می کنی به من فکر کن

وقتی که خودکار مرد ناشناسی را می گیری که چک بانک را پشت نویسی کنی به من فکر کن

وقتی که دور از چشم دیگران شلوارت را مرتب می کنی به من فکر کن

وقتی که شلوارت را در می آوری به من فکر کن

وقتی که عرق می کنی به من فکر کن

وقتی که دستهایت می لرزد به من فکر کن

وقتی که پس از مدتها صبر کردن ادرار می کنی به من فکر کن

وقتی که موهای زیر بغلت دارد دوباره در می آید به من فکر کن

وقتی که دلت می خواهد سر همه داد بزنی به من فکر کن

وقتی که خوابت می آید به من فکر کن

وقتی که با چاقوی میوه خوری انگشتت را می بری به من فکر کن

وقتی که خون انگشتت را مک می زنی به من فکر کن

وقتی که توی حمام هستی به من فکر کن

وقتی که خمیازه می کشی و دستت را جلوی دهانت نمی گیری به من فکر کن

وقتی که به کسی علامت می دهی به من فکر کن

وقتی که روی زمین غلت می زنی به من فکر کن

وقتی که تصمیمی می گیری به من فکر کن

وقتی که تصمیمت را با مردهایی که می شناسی در میان می گذاری به من فکر کن

وقتی که به کسی اعتماد می کنی به من فکر کن

وقتی که سال تحویل می شود به من فکر کن

وقتی که به کارمند بانک سلام می کنی به من فکر کن

وقتی که زیپ شلوارت خراب می شود به من فکر کن

وقتی که چیزی را تصور می کنی به من فکر کن

وقتی که چیزی که نمی توانی داشته باشی را تصور می کنی به من فکر کن

وقتی که پاهایت را روی هم می اندازی به من فکر کن

وقتی که سوار قطار می شوی به من فکر کن

وقتی که فرار می کنی به من فکر کن

وقتی که ازدیگران عذر خواهی می کنی به من فکر کن

وقتی که دستمال کاغذی را بیرون می آوری به من فکر کن

وقتی که به اسلحه نگهبان بانک زیر چشمی نگاه می کنی به من فکر کن

وقتی که احساس بی مصرف بودن می کنی به من فکر کن

وقتی که  زیر دوش حمام ادرار می کنی به من فکر کن

وقتی که گریه می کنی به من فکر کن

وقتی که کاغذ از دستت می افتد به من فکر کن

وقتی که پاهایت را از هم باز می کنی به من فکر کن

وقتی که توی مهمانی های خانوادگی دلت می گیرد به من فکر کن

وقتی که توی بانک چیزی را تصور می کنی به من فکر کن

وقتی که توی حمام چیزی را تصور می کنی به من فکر کن

وقتی که  نمی خواهی مهمانی خانوادگی بعدی را تصور کنی به من فکر کن

وقتی که از دیگران باز هم عذر خواهی می کنی به من فکر کن

وقتی که به من فکر نمی کنی به من فکر کن

خیارت را پوست بکن و به من فکر کن

و

به من فکر کن

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٢/۸ - محمد حسيني مقدم