همین فردا بود

سیاحت غرب

درست چند ماه قبل از مرگش بود.

 آمده بود دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی. به تمام دوستانم زنگ زدم بیایند جلسه. رضا سید حسینی در آن جلسه جمله ای گفت که برای همیشه توی ذهنم ماند:

مکاتب ادبی، صرفاً تاریخ ادبیات غرب است.

نشستم فکر کردم. دیدم تمام چیزی که من بلدم تاریخ است. تاریخ ادبیات، تاریخ نقد، تاریخ اجرا، تاریخ مدرنیسم و پست مدرنیسم و فمینیسم و چه می دانم هزار جور اسم و هزار جور فامیل غربی و هزار جور تاریخ میلادی. دیدم چیزی نیستم به جز یک مورخ ساده. یک موتور جستجو که وقتی دکمه اش را می زنند شروع می کند به بازگویی اطلاعاتی که در بهترین حالت، مخاطب او فقط درصد کمی از آنها را به خاطر خواهد سپرد.

نشستم فکر کردم به مزخرفاتی که عده ای منتقد نما تحویل می دهند که مثلا هوشنگ ایرانی دادائیست بوده یا مثلا ما لتریسم را شونصد سال قبل از اروپا با مکتب حروفیه تجربه کرده ایم و یا اینکه بیدل اولین سورئالیست دنیا بوده و امثالهم. به آدمهائی فکر کردم که مشروعیت ادبیات این ور را در این می دانند که با آن ور تطابق داشته باشد. احساس سرخوردگی داشتم. احساس می کردم نا خواسته آب به آسیاب این جماعت ریخته ام.

به دورانی فکر می کردم که صبح تا شب کتاب می خواندم که مبادا کسی بپرسد از فلان نویسنده درجه سه اهل چکسلواکی چیزی خوانده ای و من نخوانده باشم و واقعاً هم به طرز بیمار گونه ای می خواندم. همه چیز هم می خواندم. بدون اینکه حواسم به بهداشت ذهن باشد.

بعد یک روز اتفاق دیگری افتاد. با دختر زیبایی صحبت می کردم. بحث را خودش کشانده بود به احمد محمود. آماده بودم که در مورد «همسایه ها» شروع کنم به سخنرانی، یا در مورد «زمین سوخته» هرچه می خواهد بداند را بگویم یا حتی در مورد «درخت انجیر معابد». اما یکهو برگشت گفت «از مسافر تا تبخال». من این کتاب را نخوانده بودم. «قصه آشنا» را هم نخوانده بودم. «مول» را هم نخوانده بودم. من طبق سلیقه حاکم بر جو کلی ادبیات کتاب خوانده بودم. بر طبق مد کتاب خوانده بودم.

نسشتم فکر کردم. دیدم حتی اگر از یک نویسنده درجه سه اهل چکسلواکی هم کتاب خوانده باشم، باز هم بر طبق سلیقه عمومی بوده. بر طبق مدی بوده که عده ای در جائی دیگر شکل داده اند. بر طبق سلیقه همانهائی بوده که یک زمان کارور را مد کردند، یک زمانی هم ژیژک را. یک زمان براتیگان را مد کردند، یک زمانی هم دریدا را. احساس سرخوردگی داشتم اما پشیمان نبودم. چطور می تواند کسی از مطالعه کردن پشیمان شود؟ سرخورده بودم از اینکه می دیدم وسط بام نیستم. رفته ام یک گوشه بام و نزدیک است از همان ور پائین بیفتم.

 می خواستم برگردم اما ترسم این بود که این بار از آن طرف بام سقوط کنم. می ترسیدم بشوم مثل این آدمهائی که می گردند و مرده ترین و بی اهمیت ترین آدمها را نبش قبر می کنند و بعد پز می دهند که متخصص ادبیات فلان مرده مائیم، یا فلان گوشه ی فلان دستگاهی که فلانی در سال فلان خوانده را فقط ما روی صفحه گرامافون داریم و لاغیر. از این دسته از آدمها حتی بیشتر از اسنوبهایی که چهار تا کتاب خاص را بلغور می کنند متنفرم.

تصمیم گرفتم بروم دنبال سلیقه خودم، دنبال چیزی که دوست دارم. «زندگی شهریِ» بارتلمی را دوست داشتم. «داستانهای شگفتِ» علامه دستغیب را هم دوست داشتم. هر دو تایشان پر بودند از قصه های کوتاه و من قصه دوست داشتم. مدونا را دوست داشتم، ادیب خوانساری را هم دوست داشتم و جالب بود برای خودم که چرا از بین این همه آدم ادیب خوانساری! و بعد شرمنده بودم که هیچی از آن همه چیزهائی که خوانده روی هارد کامپیوترم ندارم.

 این طوری شد که دیگر برخلاف قبل وقتی کسی می پرسد کتاب چی بخوانم؟ یا از کجا شروع کنم؟ نمی توانم جواب درست و حسابی بدهم. آن موقع ها یک لیستِ طولانیِ از پیش فکر شده را مرور می کردم برایش اما الان نه. الان فقط می توانم لیست چیزهائی که خودم می خواهم و گیر نمی آورم را مرور کنم. از آن طرفِ دنیا، کتاب نخوانده زیاد دارم، ولی دوستان نزدیکم که می دانند از این طرف، زیاد چیزی توی دستم نیست، برایم کتابهائی مثل «علل الشرایع» و «احوال ابلیس» را می آورند.

نشستم فکر کردم. دیدم چقدر ما قصه داریم در تمام ادبیات مان و چقدر نویسنده های امروز ما بی قصه شده اند. به تمام ادبیات کلاسیک مان فکر کردم که توجه دنیا را به خودش جلب کرد با همین قصه هایش که حالا ادبیات ما از تمام اینها برهـنه شده. به تقلید از کی؟ از ریموند کاروری که تجربه زندگی اش در جامعه ای منوط به سیستم را هیچ کدام ما تجربه نکرده ایم؟

نشستم و به بورخسی فکر کردم که همه قصه های ما را پیش تر از ما و بهتر از ما خوانده بود. حتی چاپ هم کرده بود و چه طعنه آمیز است که ما قصه هایی که او از خودمان نقل کرده را باز ترجمه کرده ایم و چه غم انگیز است که این کتاب گم شده در بین مدهای ادبی مزخرف و بی ربط به زندگی ما.

فکر کردم و دیدم چطور مثل مار چنبره زده ایم روی صندوقی که نمی دانیم داخلش چه گنجی است و حسرت می خوریم که مرغ همسایه مان غاز است. اما جرات نمی کنیم که دست ببریم داخل این صندوقچه. چون که می ترسیم از مد عقب بمانیم. می ترسیم اُمّل تلقی بشویم. ادبیات گذشته ما و علی الخصوص داستانهای دینی ما مملو است از ایده های دست نخورده. بگذارید رک باشم؛ تواناترین داستان پردازان معاصر مان را باید در حوزه ها جستجو کنیم. از لحاظ ایده و توانایی پرداخت اثر، وقتی بعد از هزار و چهارصد سال باز هم کسی بتواند مخاطب را به هیجان بیاورد، این یعنی قدرت، یعنی توانایی. منظورم از مخاطب، آن بنده خدای بیسوادی نیست که به صورت سنتی می نشیند پای منبر که گریه کند، منظورم خود منم.

اگر بدون پیش فرض وارد بشوید، می بینید که یک روحانی ساده، بهتر از تمام کسانی که امروز در ادبیات ما اسم در کرده اند، بلد است تعلیق ایجاد کند، ضربه بزند، موتیف ها را در جای درست به کار ببرد و حتی یک فرم روایی پیچیده را شکل بدهد. البته منظورم از تمام این حرفها صرفا این است که لگدی بزنیم به خودمان که شاید بیدار شویم و ببینیم که چرا این هیجان را ما نمی توانیم ایجاد کنیم و ببینم که چطور درگیر اسم ها شده ایم و درگیر ایسم های ادبی و لفاظی های بی سر و ته.

البته که باید از غرب ممنون باشیم. غرب به ما تکنیک را یاد می دهد. آن هم به صورت شسته رفته و صیقل خورده. آنها آن قدر همه چیز را تجربه کرده اند که بازار ادبیات شان تا زمانی که کالایی به اندازه کافی تر و تمیز نباشد به داخل راهش نمی دهد. اما غرب برای ما صرفا همین است؛ تکنیک. اگر بخواهیم به تقلید از مکاتب شان جلو برویم، قافیه را باخته ایم. ما باید به خاطر تجربیات شان ممنون باشیم و باید در عوض، درونمایه هایی از خودمان را برای آنها به سوغات ببریم و البته که این کار، کار سختی است. یادم می آید زمانی با یکی از دوستانم درباره گنجِ درون صندوق صحبت کردم. به من گفت مراقب باش. قبل از این، یک نفر دیگر هم سراغ آن رفته. اسم کوچکش سلمان بود، فامیلش رشدی.

نوشتن از این گنج، مثل راه رفتن روی طناب باریکی است که هر لحظه امکان دارد از یک سمت آن سقوط کنیم. اما ماندن روی طناب الزاماً به معنای میانه روی نیست. چه تایید کنیم، چه بکوبیم و چه میانه رو باشیم، اگر در پشت هیچ کدام شان فکر نباشد، محکومیم به سقوط.

 

ای غربِ خوب! غربِ پر از مغز باکره!

ما با دموکراسی شما سکـ.س می کنیم

ما تختخواب را به خیابان کشانده ایم

ما انقلابمان را با سکـ.س می کنیم

ما با شعار های برهـنه، سکوت لـخت

تـحریک می کنیم حضور پلیس را

با حرفهای منطقی و ساده می کشیم

در لای پای خلق، زبان سلیس را

ای غربِ خوب! غربِ پر از گاوهای شاد!

ما را ببین که نغمه غمناک میزنیم

زانو زده مقابل قصّاب هایتان

با هر دهان حقوق بشر سـ.اک می زنیم

ما راسـت کـرده ایم که این وقت راستی ست

در زندگی تان اگر این راستی گم است

ما زنده ایم آه... فقط با امیدمان

گرچه امیدمان هم به چیز مردم است...

ما حرف می کنیم اگر سکـ.س می زنیم

با ذهن های باز تر از لای پـایتان

ما حرفهای جمع شده توی کـاندومیم

مفهوم تازه ای از آزادی بیان!

ای غربِ خوبِ گاو چرانها! نگاه کن

ما بغض های دنیا وقت شکستنیم

در سرزمینِ هرزه ی این گوشه از جهان

ما مغزهای جـ.نده ی در حال رستنیم

یک تکذیبیّه:

چند روز پیش یک نفر ایمیل زد که رمان «سلاخ خانه شماره 5» با ترجمه شما را از کجا می توانم بخرم؟ گفتم این کتاب را که من ترجمه نکرده ام. جواب داد که فلان خبرگزاری و فلان سایت نوشته اند «سلاخ خانه شماره 5» ترجمه شماست و نمونه ای از ادبیات فانتزی سیاه محسوب می شود! رفتم سرچ کردم دیدم بله. خبر را یکی اشتباه زده و بعد چندین جای دیگر هم، همان را کپی پیست کرده اند. من در همین جا باید این توضیح را بدهم که نخیر این کتاب ترجمه من نیست، بلکه زحمت ترجمه آن را جناب آقای علی اصغر بهرامی کشیده اند و آشنائی خود من هم با ونه گات از کانال ترجمه های ایشان بوده حتی. و البته این را هم باید بگویم که این کتاب، به هیچ وجه در طبقه آثار فانتزی سیاه و امثالهم قرار نمی گیرد.

 

یک خبر خوب:

قرار است یک جور آنتالوژی دربیاید از شعرهائی که در ذیل نام غزل پست مدرن می شود طبقه بندی شان کرد، از همین امروز تا انتهای دی ماه اشعاری از خود و دیگران را که قابل قرار گرفتن در ژانر «غزل پست مدرن» هستند به صورت فایل word به آدرس postmodern14@gmail.com ایمیل کنید. آثار جمع آوری شده که از حداقل های مورد نظر برخوردار باشند در این مجموعه به چاپ خواهند رسید. لطفا حداقل 2 و حداکثر 10 اثر از خودتان یا شاعر مدّ نظرتان را ارسال کنید. در زیر هر شعر حتما اسم شاعر را بنویسید. سعی کنید اسم فایل ها را به انگلیسی بنویسید که موقع دانلود مشکلی پیش نیاید. از فرستادن کارهای طولانی تا جائی که ممکن است خود داری کنید و به یاد داشته باشید اگر تا دو روز بعد به ایمیل شما جواب داده نشد، یعنی کار نرسیده.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۱٦ - محمد حسيني مقدم

لیسیدن زرافه شترمرغ را

 

از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

 از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

 

 از قدیم هم بوده و از وقتی به شبکه های اجتماعی برگشته ام بیشتر هم شده اند آدمهایی که می گویند:

تو از مهدی موسوی اینا کارت درست تره

خودتو در سطح اینا پائین نیار

بیست سال دیگه پشیمون می شی

نذار بچسبونن تو رو به خودشون اعلام کن که مستقلی

جدا کن راهتو از اینا

این مدل حرفها را اتفاقا بیشتر از آدمهایی می شنوم که خیلی هم نزدیکند به ما و خیلی هم ابراز دوستی می کنند. مشهد هم بودیم از این حرفها می شنیدم و تهران هم که آمدم و بیشتر سرم در لاکم فرو رفت باز هم می شنوم و بی تعارف بگویم «نا امید می شوم». نا امیدی من از تلخی این جملات نیست، از دو روئی گوینده های آنها هم نیست، نا امیدی من از این است که چرا این جو در جامعه ادبی ما وجود دارد که آدمها را می خواهند با دیگران تعریف کنند.

تهران از این لحاظ بدتر است. تهران جو مزخرفی دارد. سفره ها از هم جداست. آخورها از هم جداست. باید حواست به گاو و گاو بندی ها باشد. وقتی که از کسی تعریف می کنی مطمئنا به کس دیگری بر می خورد. من این را نمی پسندم و نمی توانم آزادنه حرفم را نزنم هرچند که اینجا به این مدل آزاد حرف زدن می گویند شهرستانی فکر کردن. اینجا می گویند باید حساب شده نقد کنی باید حساب شده روابطت را با آدمها تنظیم کنی ببینی کجا به نفعت است چی را بگویی و کجا نه. من نمی توانم رسما می گویم نمی توانم.

من آدمها را به خاطر نفع شان انتخاب نمی کنم. علاقه قلبی را فدای سود و شهرت و غیره نمی توانم بکنم. شعار هم نمی دهم. قبلا بارها وقایعی در مورد کسانی غیر از مهدی موسوی هم بوده. بارها به من گفته اند فلان کتاب را ترجمه کن. من گفته ام فلان دوستم مشغول ترجمه آن است. در جواب من گفته اند بگذار او کارخودش را بکند تو هم ترجمه کن ما تبلیغ می کنیم کار تو پرفروش تر می شود از ترجمه او. من ولی نمی توانستم و نمی توانم به دوستانم پشت کنم. این چیزی نیست که ادبیات به ما یاد داده باشد.

من آدمی نیستم که بخواهم رنگ پیراهن تیمم را به خاطر پول عوض کنم. مدل من، مدل بوفون است که با اینکه دروازه بان اول ایتالیا بود، وقتی یوونتوس سقوط کرد به دسته دو، ماند در تیم و تیم را آورد بالا و برگرداند به دسته اول. حالا هرچقدر هم که اینها بگویند این مدل تفکر، تفکر شهرستانی است.

مسئله بعدی این است که وقتی می گویند مهدی موسوی اینها! منظور از اینها کیست؟ مگر جریان غزل پیشرو، متفاوط، پست مدرن یا هر اسمی که شما رویش می خواهید بگذارید را چه کسانی دنبال می کنند؟ مگر آدمهایی که به عنوان مهدی و اینها ازشان نام می برند چه کسانی هستند؟ غیر از من؟ غیر از فاطمه اختصاری؟ غیر از محسن و الهام و طاهره و بقیه؟ نخیر. من نمی دانم چطور ممکن است جریانی بخواهد من را پایئن بیاورد در حالی که در تعیین تکنیک ها و درونمایه ها و جهت حرکت آن، خود من نقش اساسی دارم.

برای خیلی ها قبلا توضیح داده ام که مسئله برای من این نیست که می گویند فلانی از تو مشهورتر شده و تو درجا زده ای، مسئله برای من تغییر دادن و اضافه کردن چیزی به بدنه ادبیات و طرز فکر عمومی است. مسئله برای من این است که نسل بعد از ما کمتر رنجی را که ما تحمل کرده ایم را تحمل کنند و کمتر مزخرفاتی که به حلق ما کردند، به حلق آنها هم برود، اسم این را هر چه می خواهید بگذارید؛ برای من همین ترویج آگاهی است که مهم است.

همه کسانی هم که از نزدیک مرا می شناسند، می دانند که من مطالعه نمی کنم به صرف اینکه لذت ببرم. وقتی که چیزی را می خوانم، وقتی که چیزی را می دانم، به اشتراک می گذارم که دیگران هم استفاده کنند واقعا برای من اینکه فلان موضوعی که من برای اولین بار ترجمه اش کرده ام یا فلان آگاهی و اطلاعی که من دارم از کانال خودم به بقیه برسد، مهم نیست مهم برای من این است که این چیزها منتقل بشود و اگر فاطمه اختصاری یا مهدی موسوی به دلیل لینکهای بیشتری که دارند می توانند مطالب را به افراد بیشتری منتقل کنند، من تمام سعی ام را می کنم که آگاهی های ادبی و هنری ام را با آنها به اشتراک بگذارم که از این بیشتر گسترش پیدا کند.

از این جو خساست ادبی که در ایران می بینم متنفرم که آدمها چیزی را نمی گویند صرفا به این دلیل که فردا خودشان بروند و توی فلان روزنامه بگویند که فلان چیز را ما آوردیم، ما ترجمه کردیم، ما علم کردیم، ما رو کردیم. این حرفها را به نظر من سالخوردگان شکست خورده ای می زنند که هیچ نقطه افتخار آمیزی در گذشته شان برای عموم وجود ندارد و به زور می خواهند اهمیت خودشان را یادآوری کنند. من این مدل پیرمرد شدن را نمی پسندم. هنوز خیلی مانده که پیر بشوم.

در ضمن لطفا خاله زنکی هایتان را هم پیش من نیاورید. من قبلا توضیح داده ام که نوع رابطه من با آدمهای اطرافم بازی برد- بردی است که در آن هر کداممان از لحاظ حرفه ای کارش را انجام می دهد و پای مسائل شخصی را وسط نمی کشد. برای من مسئله، مسئله ادبیات است. برای حرفهایی از این دست که فلان آدم با فلان آدم خوابیده یا کی مخ کی را زده، یک گوشم در است و یک گوشم دروازه. من کار حرفه ای خودم را میخواهم بکنم، اگر آدمِ کارکردن به صورت حرفه ای هستید در قلب منید و عشقم، امیدم و تمام نیرو و مغزم را در اختیارتان می گذارم. اگر نه، لطفا ناراحت نشوید اگر شما و حرفهایتان را به فلانم دایتورت کردم.

با سپاس.

 

 

از گوش وارد تو شدم، جا نداشتی

جا داشتی برای من اما نداشتی

پر بودی از صدای کسی که... [کسی نبود]

حرفی نداشت تا بزند با تنی کبود

یک حرف مثل حرف «الف» با کشیده هاش

در خواهشی شتاب زده

- «تند تر...»

[یواااااش]

یک حرف مثل حرف «خ» با پیچ و تاب هاش

در خستگی مختلط تخت و خوابهاش

در خلط سینه ای که مرا تف نکرده است

اظهار – بی خودیِ- تاسف نکرده است

- «از چی؟»

از اینکه حالت دلخواهمان نبود

- «از چی؟»

از اینکه دره سر راهمان نبود

- «از چی؟»

از اینکه گوش تو پر بود از همه

از حرفهای واضح در بین همهمه

حرفی نمانده است برایم [برای تو]

چیزی نمانده توی سرم جز صدای تو

جز تکه های مختلط جیغ و خنده ات

جز فکرهای – مثل همیشه- زننده ات

جز فعلهای مثل همیشه کبودنت

از...- چیز- بی خودی متاسف نبودنت

جای تاسف است که دل دارد این جسد

وقتی درون سینه تو خلط می تپد

- «قبلش چه بود؟»

دره تو زیر دست من

در فکرهای مضطربِ پرت تر شدن

- «بعدش چه شد؟»

صدای تصادف رسید تا...

خواب از سر تمام الفبا پرید تا...

بعدش صدای خنده و جیغ و نفس نبود

از گوش وارد تو شدم هیچ کس نبود

 

بعد التحریر:

در درجه اول باید بسیار تشکر کنم از دوستان مهربانی که در زمانی که من نبودم در مورد من وبلاگهایشان را به روز کرده اند علی الخصوص از شبنم کاظمی، ساموئل کابلی و آنالی منصوری که در روزهای سختم وقتی به نت می آمدم و خودم را در نوشته هایشان می دیدم امیدوار می شدم به بودن.

در مدتی که نبودم مصاحبه ای از من در روزنامه تهران امروز چاپ شد که در آن با مصطفی رضیئی عزیز در مورد ماجرای کتاب شعرم و نیز کارهای مختلفی که ترجمه کرده ام به گفتگو نشستم، که لینکش را برای دوستان خوبم می گذارم:

مصاحبه ی من با روزنامه ی تهران امروز

 

البته مصاحبه چاپ شده در روزنامه حدود 700 کلمه کمتر از اصل مصاحبه است برای مشاهد کل مصاحبه لینک پائین را باز کنید:

متن کامل مصاحبه من در وبلاگ روزنوشت های سودارو

 

همچنین نشریه ادبی لیچار، یک کار نسبتاً قدیمی تر از من را در سایت خودش درج کرد که مربوط به دورانی است که شعرهای من روایت محور تر بودند. می توانید این شعر را در اینجا بخوانید:

شعری از من در سایت لیچار

 

سایت ادبی کندو نیز شعر معروفِ اس او اس من را کار کرده که لینکش را از اینجا می توانید باز کنید:

شعر من در سایت کندو

 

به همت بعضی از دوستانم، صفحاتی برای کتاب «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» در شبکه های اجتماعی مختلف ایجاد شده که ضمن تشکر، لینکشان را می گذارم اینجا :

صفحه کتاب من در سایت گودریدز

صفحه کتاب من در فیس بوک

 

همچنین پروفایل خود من را هم در گودریدز به این آدرس می توانید داشته باشید:

پروفایل من در گودریدز

 

(در ضمن از دوستانی که لطف می کنند و کتاب را معرفی می کنند یا آثاری از من را در وبلاگها و وب سایتهایشان می گذارند خواهش می کنم اطلاع بدهند که مبادا نبینم و شرمنده لطف شان بشوم)

یک اتفاق خوب که در این مدت افتاد نیز تاسیس وبلاگ جدید طاهره کوپالی بود که بسته شدن ناجوانمردانه دو وبلاگ قبلی اش این شاعر خوب که تازه از رشت به تهران آمده را از دنیای وب دور کرد پست بازگشت او را در اینجا بخوانید:

 وبلاگ جدید طاهره کوپالی

 

و اما سایت رسمی مهدی موسوی به تازگی ایجاد شده که ضمن تبریک به مهدی عزیزم، لینک نوشتار کوتاهی از من که در این سایت درج شده را می گذارم اینجا:

مقاله ای از من در سایت جدید مهدی موسوی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢ - محمد حسيني مقدم