همین فردا بود

زمزمه های شیطان

 

راوی یک اثر با مولف بیرونی اثر فرق دارد. این را همیشه گفته ایم و گوش هیچ کس بدهکار نیست. ببینید بچه ها! یک الگوی ارتباط خطی وجود دارد که به این شکل نویسنده را به مخاطب وصل می کند:

 

نویسنده واقعی ← مولف تلویحی ← مولف درون متن ← راوی درون متن ← روایت ← روایت شنو ← خواننده نمونه ← خواننده درون متن ← خواننده واقعی

 

نویسنده واقعی منی هستم که وجود دارم؛ فلان سال به دنیا آمده ام؛ فلان کارها را کرده ام و اسمم پای اثری که خلق می کنم می خورد. اما مولف تلویحی دیگر الزاما من ِ واقعی نیست، بلکه تصویری است که من از خودم ارائه می دهم. یعنی آن منی هست که اثر را می نویسد و ممکن است حتی خودش توی روایتی که دارد ارائه می دهد، نقشی هم نداشته باشد و فقط صرفا آگاهی خودش را از شخصیت ها برای ما بیان کند (یعنی من صرفا به عنوان شاهد یک واقعه بیایم و حرف بزنم) و حتی ممکن است عقایدی متفاوت از عقاید نویسنده واقعی را هم در طول اثر بیان کند. (نویسنده آزاد است هر تصویری که دوست دارد از خودش در یک داستان ارائه بدهد)

البته بعضی از منتقد ها معتقدند که در فاصله بین نویسنده واقعی و مولف تلویحی یک مرحله دیگر هم وجود دارد به اسم «شخصیت اجتماعی» می گویند. شخصیت اجتماعی تصوری است که ما از نویسنده واقعی داریم و این تصور را مولف های تلویحی ساخته دست او برای ما ایجاد کرده اند. مثلا وقتی که فیلم های وودی آلن را می بینیم ممکن است تصور کنیم که وودی آلن واقعی هم، آدمی شلخته و بی نظم و سرخوشی است در حالیکه اصلا این طور نیست و خودش می گوید این تصور اشتباهی است و در واقع خیلی هم منظم و با دیسیپلین زندگی و کار می کند. و یا مثلا داستان های بارتلمی که درآنها هنجارهای مختلف داستانی کنار گذاشته شده اند ممکن است برای ما این تصور را به وجود بیاورد که خود بارتلمی هم آدم هنجارگریزی است اما وقتی زندگی او را نگاه می کنیم، متوجه می شویم که اتفاقا بر عکس! خیلی هم زندگی معمولی ای داشته.

تفاوت مولف درون متن با مولف تلویحی در این است که مولف تلوحی هیچ وقت از ضمیر «من» استفاده نمی کند و نیز خواننده را مورد خطاب قرار نمی دهد در حالیکه مولف درون متن، حداقل در این حد در اثر دخالت دارد. ساده ترین مثال برای تشخیص تفاوت این دو تا را در سلاخ خانه شماره 5 می بینیم که داستان دارد از زاویه دید سوم شخص روایت می شود که یکهو وسط های یک ضمیر «من» می آید توی داستان و در مورد اسهال شدن اش حرف می زند و غیره.

مثال بالا خیلی برای روشن شدن فاصله بین مولف درون متن و نویسنده واقعی خیلی خوب است. کسی که در آنجا حرف می زند الزاما خود ونه گات نیست. ونه گات شاید هیچ وقت در جنگ جهانی دوم اسهال نشده باشد. و البته که این مسئله برای ما در هنگام خواندن رمان و درک آن اصلا اهمیتی هم ندارد. در ضمن مولف تلویحی لحن فرا داستانی دارد در حالیکه مولف درون متن (که به آن راوی همگانی نیز می گویند) این طور نیست.

راوی درون متن (یا راوی خصوصی) شخصیتی است در اثر که از دید او ماجرا گفته می شود. ممکن است حتی نه زاویه دیدش اول شخص باشد و نه حتی انسان باشد. ما همراه با این راوی در طول اثر جلو می رویم. تمام چیزهایی که این راوی دارد ساخته ذهن نویسنده است از جنسیتش تا علائقش و دانسته هایش. روایت را ما از کانال این راوی است که درک می کنیم.

و اما مخاطب ها:

یک نویسنده وقتی که اثری را می نویسد فقط راوی را نمی سازد بلکه همزمان مخاطب را هم در ذهن خودش می سازد. در ذهن خودش کسی را تصور می کند که قرار است با این قسمت از شعر یا داستانش مثلا بخندد و یا مثلا با این قسمتش گریه کند. اینکه یک داستان یا شعر گاهی خیلی مبهم یا لوس یا سطحی یا اصلا بد به نظر می رسد، دلیلش تصور اشتباهی است که مولف از مخاطب دارد. مثلا وقتی که نویسنده در اثر خودش به اندازه کافی کلید برای رفع ابهام نداده باشد، طبیعتا مخاطب گیج می شود اما این مطلب را نویسنده تنها زمانی می تواند بفهمد و تصحیح کند که توانسته باشد مخاطب گیج شده ی خودش را تصور کند.

وقتی که ما اثری را جلوی مان می گذاریم و می خوانیم، خودمان را خوانندگانی می دانیم که خطاب مولف تلویحی به ماست. و یا در واقع به اعضای گروهی تبدیل می شویم که پیتر رابینوویتز اسم آن را «مخاطبان نویسنده» می نامد (البته این آقای پیتر رابینوویتز چشم بسته غیب گفته اند با این اسم گذاری شان). به هر حال ما به عنوان مخاطب، تفاهمی ضمنی با نویسنده داریم بر سر این مسئله که می دانیم و می پذیریم که آنچه روایت می شود ساختگی است اما آن را طوری می خوانیم که انگار واقعی است، به این معنا که به شخصیت ها و رویداد ها هستی می بخشیم.

حالا مثلا اگر که اثر طوری باشد که ما را تحقیر کند یا درباره مسائلی صحبت کند که ما دوست نداریم (مثلا درباره مسائل جنسی به نظر آن بنده خدایی که شعرهای من را به این دلیل زمزمه شیطان دانسته بود) ما آزادیم که اثر را بگذاریم کنار و برویم سراغ یک چیز دیگر. اما اگر وارد اثر بشویم و شروع بکنیم به خواندن آن، در این حالت از انبوه مخاطبان واقعی وارد دسته معدود مخاطبان روایت شده ایم اما هنوز هم شاید فاصله داشته باشیم با آن مخاطبی که نویسنده در ذهن خودش تصور کرده.

حالا برگردیم سراغ فرایندی و نقش هایی که در بالا گفتیم:

روایت شنو واژه ای است که جرالد پرینس به کار برده و منظور از آن کسی است که روایت دقیقا خطاب به اوست. روایت شنو می تواند جزو شخصیت های داستان باشد. یعنی راوی درون متن با کسی صحبت کند که در داستان هم نقشی را ایفا می کند نمونه این را در کتاب «اگر شبی از شب های زمستان مسافری...» خوانده ایم. حالا اگر روایت شنو جزو شخصیت های داستان نباشد، در این حالت همان خواننده تلویحی خواهد بود.

 خواننده تلویحی: گفتیم که مولف تلویحی تصویری است که در ذهن خواننده از نویسنده واقعی ایجاد می شود. حالا این را بر عکسش کنید. خواننده تلویحی تصویری است که نویسنده در هنگام ایجاد اثر از خواننده در ذهن دارد. هر نویسنده میزانی از توانایی درک را برای مخاطب خودش فرض می کند و بر همین اساس عناصری را وارد اثر می کند یا نمی کند. حالا این میزان توانایی فرض شده، می تواند قدرت درک روابط علی و معلولی باشد (نویسنده ای که توانایی بالاتری را برای درک این رابطه از مخاطب انتظار دارد طبیعتا علت ها را کمتر توضیح می دهد و صرفا روند اتفاقات را می گوید) و یا توانایی درک از مسائل انتزاعی تری نظیر جنسیت در اثر (نویسنده ای که توانایی درک جنسی بالاتری را در مخاطب تصور می کند طبیعتا با فراغ بال بیشتری به این مسائل در اثر می پردازد).

خواننده تلویحی را خواننده آرمانی، اَبَر خواننده و خواننده اگاه نیز نامیده اند. که خود به دو بخش قابل تقسیم است:

اول) خواننده نمونه. این اصطلاح را امبرتو اکو به خواننده ای اطلاق می کند که ویژگی هایش را بتوان از متن برگرفت یا مشخص کرد. و در واقع خواننده نمونه بودن به معنای پذیرفتن نقشی است که مولف انتظار دارد شما بازی کنید. یعنی اگر مثلا انتظار دارد اثرش شما را بترساند، شما بترسید و اگر انتظار دارد تحریک بشوید، تحریک بشوید. پرینس در این مورد اصطلاح «خواننده مجازی» رابینوویتز «مخاطب روایت» و لنسر «روایت شنو همگانی» را به کار برده است.

دوم) خواننده درون متن. خواننده درون متن بیرونی تر از خواننده نمونه است و شامل شنوندگان واقعی مولف تلویحی است. خواننده درون متن بر خلاف خواننده نمونه از داستان بودن داستان آگاه است و داستان را در پرتو این آگاهی می خواند. (البته این آگاهی ممکن است تعمدا توسط مولف برای شما ایجاد شده باشد. مثلا مولف با کمتر کردن میزان آگاهی شخصیت هایش به نسبت مخاطبان و یا زیاد تر کردن میزان آگاهی مخاطب به نسبت شخصیت ها، می تواند دراماتیک آیرونی یا همان کنایه نمایشی را بسازد چیزی که برای مثال در فیلم «زندگی زیباست» اثر روبرتو بنینی شاهدش هستیم)

به این نوع از مخاطب «خواننده تقلیدی» یا «مخاطب درون متن» نیز می گویند.

 

 دیدگاه فرهنگ:

 

از مسئله جدا بودن راوی از نویسنده که بگذریم، از لحاظ فرهنگی هم هنرمندان ایرانی چه به صورت خودآگاه و چه به صورت ناخودآگاه، هیچ وقت تمایلی نداشته اند که من ِ واقعی خودشان را به عنوان اُبژه در اثرشان مطرح کنند. دلیل روشن این مسئله اینجاست که مثلا ما هیچ وقت در تاریخ نقاشی مان پرتره شخصی نداشته ایم و اینکه یک نقاش بنشیند و خودش را بکشد چیزی بوده که ما آن را از غرب اکتساب کرده ایم. ادبیات کلاسیک ما هم خالی از اتوبیوگرافی است. البته این دلیلی برای بهتر بودن ادبیات یا نقاشی غرب نسبت به ما نیست بلکه صرفا نشان دهنده نوعی عدم تمایل است که احتمالا ریشه در ناخودآگاه ما دارد.

به همین ترتیب من هم در آثارم میل به مطرح کردن خود واقعی ام را ندارم. بلکه چیزی را روایت می کنم که برایند تجربه زیست من است. این دو مسئله را نباید با هم اشتباه گرفت. تجربه زیست به جمع بر می گردد و طرح کردن خود در اثر به فرد بر می گردد. یک فرد می تواند فردیت خودش را در حضور جمع حفظ کند اگرچه که کار سختی است.

همه ما در حال مشاهده و رصد دنیای اطرافمان هستیم و همه ما آن را از طریق ژانرهای مختلف در آثارمان بیان می کنیم. هنرمند موفق کسی است که بتوانید چیزی را بیان که همیشه همه به آن اندیشیده اند ولی هیچ وقت نتوانسته اند آن را به آن خوبی بیان کنند و برای این کار به قول کتاب فارسی کلاس دوم ابتدایی باید دو چشم بینا و دو گوش شنوا داشت.


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٥/۱۱ - محمد حسيني مقدم