همین فردا بود

لیسیدن زرافه شترمرغ را

 

از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

 از این دو مصرع مشکوک ساده رد نشوید

 

 از قدیم هم بوده و از وقتی به شبکه های اجتماعی برگشته ام بیشتر هم شده اند آدمهایی که می گویند:

تو از مهدی موسوی اینا کارت درست تره

خودتو در سطح اینا پائین نیار

بیست سال دیگه پشیمون می شی

نذار بچسبونن تو رو به خودشون اعلام کن که مستقلی

جدا کن راهتو از اینا

این مدل حرفها را اتفاقا بیشتر از آدمهایی می شنوم که خیلی هم نزدیکند به ما و خیلی هم ابراز دوستی می کنند. مشهد هم بودیم از این حرفها می شنیدم و تهران هم که آمدم و بیشتر سرم در لاکم فرو رفت باز هم می شنوم و بی تعارف بگویم «نا امید می شوم». نا امیدی من از تلخی این جملات نیست، از دو روئی گوینده های آنها هم نیست، نا امیدی من از این است که چرا این جو در جامعه ادبی ما وجود دارد که آدمها را می خواهند با دیگران تعریف کنند.

تهران از این لحاظ بدتر است. تهران جو مزخرفی دارد. سفره ها از هم جداست. آخورها از هم جداست. باید حواست به گاو و گاو بندی ها باشد. وقتی که از کسی تعریف می کنی مطمئنا به کس دیگری بر می خورد. من این را نمی پسندم و نمی توانم آزادنه حرفم را نزنم هرچند که اینجا به این مدل آزاد حرف زدن می گویند شهرستانی فکر کردن. اینجا می گویند باید حساب شده نقد کنی باید حساب شده روابطت را با آدمها تنظیم کنی ببینی کجا به نفعت است چی را بگویی و کجا نه. من نمی توانم رسما می گویم نمی توانم.

من آدمها را به خاطر نفع شان انتخاب نمی کنم. علاقه قلبی را فدای سود و شهرت و غیره نمی توانم بکنم. شعار هم نمی دهم. قبلا بارها وقایعی در مورد کسانی غیر از مهدی موسوی هم بوده. بارها به من گفته اند فلان کتاب را ترجمه کن. من گفته ام فلان دوستم مشغول ترجمه آن است. در جواب من گفته اند بگذار او کارخودش را بکند تو هم ترجمه کن ما تبلیغ می کنیم کار تو پرفروش تر می شود از ترجمه او. من ولی نمی توانستم و نمی توانم به دوستانم پشت کنم. این چیزی نیست که ادبیات به ما یاد داده باشد.

من آدمی نیستم که بخواهم رنگ پیراهن تیمم را به خاطر پول عوض کنم. مدل من، مدل بوفون است که با اینکه دروازه بان اول ایتالیا بود، وقتی یوونتوس سقوط کرد به دسته دو، ماند در تیم و تیم را آورد بالا و برگرداند به دسته اول. حالا هرچقدر هم که اینها بگویند این مدل تفکر، تفکر شهرستانی است.

مسئله بعدی این است که وقتی می گویند مهدی موسوی اینها! منظور از اینها کیست؟ مگر جریان غزل پیشرو، متفاوط، پست مدرن یا هر اسمی که شما رویش می خواهید بگذارید را چه کسانی دنبال می کنند؟ مگر آدمهایی که به عنوان مهدی و اینها ازشان نام می برند چه کسانی هستند؟ غیر از من؟ غیر از فاطمه اختصاری؟ غیر از محسن و الهام و طاهره و بقیه؟ نخیر. من نمی دانم چطور ممکن است جریانی بخواهد من را پایئن بیاورد در حالی که در تعیین تکنیک ها و درونمایه ها و جهت حرکت آن، خود من نقش اساسی دارم.

برای خیلی ها قبلا توضیح داده ام که مسئله برای من این نیست که می گویند فلانی از تو مشهورتر شده و تو درجا زده ای، مسئله برای من تغییر دادن و اضافه کردن چیزی به بدنه ادبیات و طرز فکر عمومی است. مسئله برای من این است که نسل بعد از ما کمتر رنجی را که ما تحمل کرده ایم را تحمل کنند و کمتر مزخرفاتی که به حلق ما کردند، به حلق آنها هم برود، اسم این را هر چه می خواهید بگذارید؛ برای من همین ترویج آگاهی است که مهم است.

همه کسانی هم که از نزدیک مرا می شناسند، می دانند که من مطالعه نمی کنم به صرف اینکه لذت ببرم. وقتی که چیزی را می خوانم، وقتی که چیزی را می دانم، به اشتراک می گذارم که دیگران هم استفاده کنند واقعا برای من اینکه فلان موضوعی که من برای اولین بار ترجمه اش کرده ام یا فلان آگاهی و اطلاعی که من دارم از کانال خودم به بقیه برسد، مهم نیست مهم برای من این است که این چیزها منتقل بشود و اگر فاطمه اختصاری یا مهدی موسوی به دلیل لینکهای بیشتری که دارند می توانند مطالب را به افراد بیشتری منتقل کنند، من تمام سعی ام را می کنم که آگاهی های ادبی و هنری ام را با آنها به اشتراک بگذارم که از این بیشتر گسترش پیدا کند.

از این جو خساست ادبی که در ایران می بینم متنفرم که آدمها چیزی را نمی گویند صرفا به این دلیل که فردا خودشان بروند و توی فلان روزنامه بگویند که فلان چیز را ما آوردیم، ما ترجمه کردیم، ما علم کردیم، ما رو کردیم. این حرفها را به نظر من سالخوردگان شکست خورده ای می زنند که هیچ نقطه افتخار آمیزی در گذشته شان برای عموم وجود ندارد و به زور می خواهند اهمیت خودشان را یادآوری کنند. من این مدل پیرمرد شدن را نمی پسندم. هنوز خیلی مانده که پیر بشوم.

در ضمن لطفا خاله زنکی هایتان را هم پیش من نیاورید. من قبلا توضیح داده ام که نوع رابطه من با آدمهای اطرافم بازی برد- بردی است که در آن هر کداممان از لحاظ حرفه ای کارش را انجام می دهد و پای مسائل شخصی را وسط نمی کشد. برای من مسئله، مسئله ادبیات است. برای حرفهایی از این دست که فلان آدم با فلان آدم خوابیده یا کی مخ کی را زده، یک گوشم در است و یک گوشم دروازه. من کار حرفه ای خودم را میخواهم بکنم، اگر آدمِ کارکردن به صورت حرفه ای هستید در قلب منید و عشقم، امیدم و تمام نیرو و مغزم را در اختیارتان می گذارم. اگر نه، لطفا ناراحت نشوید اگر شما و حرفهایتان را به فلانم دایتورت کردم.

با سپاس.

 

 

از گوش وارد تو شدم، جا نداشتی

جا داشتی برای من اما نداشتی

پر بودی از صدای کسی که... [کسی نبود]

حرفی نداشت تا بزند با تنی کبود

یک حرف مثل حرف «الف» با کشیده هاش

در خواهشی شتاب زده

- «تند تر...»

[یواااااش]

یک حرف مثل حرف «خ» با پیچ و تاب هاش

در خستگی مختلط تخت و خوابهاش

در خلط سینه ای که مرا تف نکرده است

اظهار – بی خودیِ- تاسف نکرده است

- «از چی؟»

از اینکه حالت دلخواهمان نبود

- «از چی؟»

از اینکه دره سر راهمان نبود

- «از چی؟»

از اینکه گوش تو پر بود از همه

از حرفهای واضح در بین همهمه

حرفی نمانده است برایم [برای تو]

چیزی نمانده توی سرم جز صدای تو

جز تکه های مختلط جیغ و خنده ات

جز فکرهای – مثل همیشه- زننده ات

جز فعلهای مثل همیشه کبودنت

از...- چیز- بی خودی متاسف نبودنت

جای تاسف است که دل دارد این جسد

وقتی درون سینه تو خلط می تپد

- «قبلش چه بود؟»

دره تو زیر دست من

در فکرهای مضطربِ پرت تر شدن

- «بعدش چه شد؟»

صدای تصادف رسید تا...

خواب از سر تمام الفبا پرید تا...

بعدش صدای خنده و جیغ و نفس نبود

از گوش وارد تو شدم هیچ کس نبود

 

بعد التحریر:

در درجه اول باید بسیار تشکر کنم از دوستان مهربانی که در زمانی که من نبودم در مورد من وبلاگهایشان را به روز کرده اند علی الخصوص از شبنم کاظمی، ساموئل کابلی و آنالی منصوری که در روزهای سختم وقتی به نت می آمدم و خودم را در نوشته هایشان می دیدم امیدوار می شدم به بودن.

در مدتی که نبودم مصاحبه ای از من در روزنامه تهران امروز چاپ شد که در آن با مصطفی رضیئی عزیز در مورد ماجرای کتاب شعرم و نیز کارهای مختلفی که ترجمه کرده ام به گفتگو نشستم، که لینکش را برای دوستان خوبم می گذارم:

مصاحبه ی من با روزنامه ی تهران امروز

 

البته مصاحبه چاپ شده در روزنامه حدود 700 کلمه کمتر از اصل مصاحبه است برای مشاهد کل مصاحبه لینک پائین را باز کنید:

متن کامل مصاحبه من در وبلاگ روزنوشت های سودارو

 

همچنین نشریه ادبی لیچار، یک کار نسبتاً قدیمی تر از من را در سایت خودش درج کرد که مربوط به دورانی است که شعرهای من روایت محور تر بودند. می توانید این شعر را در اینجا بخوانید:

شعری از من در سایت لیچار

 

سایت ادبی کندو نیز شعر معروفِ اس او اس من را کار کرده که لینکش را از اینجا می توانید باز کنید:

شعر من در سایت کندو

 

به همت بعضی از دوستانم، صفحاتی برای کتاب «چگونه زرافه را توی یخچال بگذاریم» در شبکه های اجتماعی مختلف ایجاد شده که ضمن تشکر، لینکشان را می گذارم اینجا :

صفحه کتاب من در سایت گودریدز

صفحه کتاب من در فیس بوک

 

همچنین پروفایل خود من را هم در گودریدز به این آدرس می توانید داشته باشید:

پروفایل من در گودریدز

 

(در ضمن از دوستانی که لطف می کنند و کتاب را معرفی می کنند یا آثاری از من را در وبلاگها و وب سایتهایشان می گذارند خواهش می کنم اطلاع بدهند که مبادا نبینم و شرمنده لطف شان بشوم)

یک اتفاق خوب که در این مدت افتاد نیز تاسیس وبلاگ جدید طاهره کوپالی بود که بسته شدن ناجوانمردانه دو وبلاگ قبلی اش این شاعر خوب که تازه از رشت به تهران آمده را از دنیای وب دور کرد پست بازگشت او را در اینجا بخوانید:

 وبلاگ جدید طاهره کوپالی

 

و اما سایت رسمی مهدی موسوی به تازگی ایجاد شده که ضمن تبریک به مهدی عزیزم، لینک نوشتار کوتاهی از من که در این سایت درج شده را می گذارم اینجا:

مقاله ای از من در سایت جدید مهدی موسوی

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢ - محمد حسيني مقدم